تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
انقراض دوران جوانى و ميانسالى و به تحليل رفتن قوا ، يك رنج مستمر را كه گاهى ضعيف و گاهى تند و فراوان است ، به وجود مىآورد . مخصوصا اگر احساس كند آنچه را كه از حيات و نيروهاى فكرى و عضلانى در دورهء سوم از دست داده است ، ارزش واقعى آنها را از اجتماع دريافت ننموده است . يا مقدارى از استعدادها و نيروهاى او را قالبگيرىها و الگوهاى پيشساختهء اجتماع حذف نموده يا ناديده گرفته است ، با توجه به اين مسائل است كه او جريان عمر خود را چنين مىبيند :
من كيستم تبه شده سامانى افسانه اى رسيده به پايانى
حتى كسانى كه در فعاليتهاى معرفتى و جهانبينى عمر خود را سپرى كرده‌اند ، اگر دورهء سوم زندگانى را قمارى احساس كنند كه در آن باخته‌اند ، باز رنج مستمرى را كه در بالا گفتيم احساس نموده ، موجوديت خويش را چنين احساس خواهند كرد :
يك چند به كودكى به استاد شديم يك چند به استادى خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك برآمديم و بر باد شديم
اينست منطق شكستخوردگان دورهء سوم زندگى كه با هيچ نوازش و تسليت و حتى دادن امتيازات ، قابل جبران نمىباشد ، زيرا با فرض اختلال حيات در دورهء سوم ، شكست مطلق در زندگى بوجود آمده است كه خود را همواره در نيستى وحشتانگيز مىبيند . متأسفانه با يك نظر دقيق اكثريت چشمگير انسانهايى كه به دورهء چهارم مىرسند ، در اغلب جوامع ، با وضع روانى كه در فوق گفته شد روبرو مىگردند . يك مطالعهء معمولى در عاليترين اشعار و جملات ادبى شرق و غرب همين رنج و حسرت ناشى از تباه شدن حيات و نيروهاى آن و نزديكشدن به سردى مرگ را بيان مىكند . اگر انسانها در دورهء سوم كه دوران مبادله ناميديم ، از حيات معقول برخوردار شوند ، نه به وسائل تخدير و ناآگاهى از