شام رسيد و ديد صدها كارگر مشغول ساختن « كاخ سبز » براى معاويه هستند و معاويه با شادى زيادى آنجا ايستاده است و نظاره مىكند ، سخت خشمگين شد و به معاويه گفت : اى معاويه ! اگر اين از مال مردم است خيانت است ، و اگر از مال خودت است ، اسراف .
ابوذر هر جا كه مىرفت اين فكر را با استناد به ظاهر صريح آيهء شريفهء نقل شده ، تبليغ مىكرد و روزگار را براى معاويه و بنىاميه در شام تنگ كرده بود و سرانجام معاويه به عثمان نوشت كه ابوذر وضع ما را به هم مىزند و اخلالگر و ماجراجوى خطرناكى است ! و عثمان در جواب نوشت كه او را پيش من بفرست ! . . . معاويه تا دستور را گرفت ، فرمان داد ابوذر را پيش او بياورند ( بقيهء داستانرا از قول « عبدالحميد جودة السحار » نويسندهء بزرگ مصرى بشنويد ) :
« . . . ابوذر را كشان نزد معاويه آوردند و در برابر وى سرپا نگاهش داشتند !
معاويه گفت : دشمن خدا و پيغمبر ! هر روز به سروقت ما مىآيى ؟ هرگاه بىاجازهء عثمان ، يك نفر از اصحاب پيغمبر را مىكشتم ، تو بودى ولى دربارهء كشتن تو ، بايد از عثمان اجازه بگيرم !
ابوذر جواب داد : من دشمن خدا و پيغمبر نيستم ، تو و پدرت دشمن خدا و پيغمبر بوديد كه در ظاهر مسلمان شديد و در باطن كافريد .
. . . ابوذر را بر شترى كه پالان چوبى سختى داشت سوار كردند و پنج نفر از مأموران وحشى را مأمور بردن وى ساختند . اينان طبق دستور معاويه به سرعت او را مىبردند و نمىگذاشتند در راه شام و مدينه اندكى بياسايد ، تا آنكه رانهايش پوست انداخت و مرگ بهسختى سينهاش را فشرد . . .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2324
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٣٢٤