برپا شد . و چه زشت است و نحس آن حكومت كه جز بر اجساد بزرگمردان بهپا نايستد !
اما چه سود كه مستبدان به آهى نيرزند كه فاجعهء شهادت آن رادمرد در سينه انگيخت و به شور آمد و به شورش انقلابيون نسلهاى آينده انجاميد ؛ و نه اندوهى را ارزند كه در دل پاكدامنان لانه كرد و بال گشود و پر كشيد و سرانجام شعله بر خرمن هستى جباران زد و بر همدستان آنها و بر دولتها كه بنيان كردند و افتخارات كه به هم بستند ! چنين دولتها كى به سرشكى ارزد كه در ديدهء رنجديدگان و تبعيديان و آوارگانى موج زد كه بر علىبنابىطالب ( ع ) گريستند ؛ بر اشكبارى كه پدر خوب و پرمهر آوارگان و تبعيديان و رنجديدگان بود .
آرى ، زر و سيم دنيا با تمامى آبادانيش نيارزد بهكفش آن فرزانهء فقير ! پادشاهى و پادشاهان به كلمهاى كه در نهجالبلاغهء وى است نمىارزند يا ايدهاى كه در خيال وى يا قطرهء اشكى كه در ديدهء دل اوست و هنوز نچكيده !
بزرگمردى رخت از جهان كشيد و گروهى در ميان خلق به بزرگنمايى برخاستند و شكوه دروغين بر خود بستند . آن يك رفت و عظمت يافت ، و اينان زيستند و به خردى گراييدند . بدينسان امام دشمنانش را زيانكار گذاشت و گذشت ! « 1 »
هامش
( 1 ) مرانيد كه نوحهگرند ، ترجمه : جلالالدين فارسى ، تهران 1346 ، صص 51 - 29