زياد در پى آن بود كه شهادتنامهاى بهدست آورد تا براى شكنجه و عذاب سختتر و سنگينتر ، بهانهء بهترى بهدست آورد . اين بود كه ابوبرده فرزند ابوموسى اشعرى شهادت داد كه حجر و يارانش « از فرمان حكومت سرپيچى كردهاند ، در جامعه تفرقه افكندهاند ، از خلافت معاويه بيزارى مىجويند و مىخواهند دوباره جنگ را برپا كنند . » پس از آن كه فرزند ابوموسى اين شهادتنامه را نوشت ، زياد از مردم كوفه درخواست كرد كه آن را امضا نمايند . در حدود هفتاد نفر اين شهادتنامه را امضا كردند . زياد كه از دروغ و نيرنگ بيمى نداشت ، نام گروهى ديگر را نيز كه حاضر نبودند و شهادت نداده بودند ، به اسامى امضاكنندگان افزود . از جمله افرادى كه نامشان افزوده شد ، شريح قاضى بود كه قبلًا دربارهء او سخن رانديم . وقتى كه او از اين مسئله آگاه شد ، به معاويه خبر داد و خود را از شهادتى كه از جانب او داده بودند ، تبرئه كرد و آن را شهادت دروغ دانست و حتى افزود كه حجر مردى شايسته و پاك و از بهترين مردم است .
حجر و يارانش نزد معاويه فرستاده شدند و نامهء زياد و شهادتنامهء مردم براى او خوانده شد . گروهى به معاويه نصيحت و پيشنهاد كردند كه به زندانى كردن آنها اكتفا كند و ديگران نظر دادند كه آنها را در روستاهاى شام پراكنده و تبعيد كند و مگذارد كه به عراق باز گردند . معاويه در اين كار تأمّل كرد و دربارهء آنان نامهاى به زياد نوشت و از او نظر خواست كه چه كند ؟ زياد از جمله در پاسخ نوشت : « اگر به عراق نياز دارى ، حجر و يارانش را نزد من نفرست . »
پس از مدتى كوتاه معاويه شخصى را پيش حجر و يارانش فرستاد و به آنها گفت كه بايد از على ( ع ) بيزارى بجويند و او را لعنت كنند و
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1648
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٤٨