و حالآنكه چنين حقّى نداشت !
عبد اللّه مىگويد : چون خواستم از خانهء خليفه خارج شوم ، بنا به دستور ابن عديس ، از بيرون آمدنم جلوگيرى كردند ، تا آنكه محمّد بن ابو بكر ، كه از آنجا مىگذشت ، گفت : دست از او برداريد . پس مرا آزاد كردند .
قتل عثمان و واكنش حضرت امير ( ع )
به على ( ع ) خبر دادند كه مىخواهند عثمان را بكشند . به فرزندان خود ، حسن و حسين ( ع ) ، چنين دستور داد : شمشيرهاى خود را برداريد و بر در خانهء عثمان بايستيد و اجازه ندهيد كسى به خليفه دست يابد . فرزندان على ( ع ) ، در اجراى امر پدر ، خود را به خانهء عثمان رساندند . پيرامون سراى خليفه هنگامهء عجيبى برپا بود و مردم براى پايان بخشيدن به كار عثمان اصرار داشتند ! سرانجام زدوخورد شروع شد و امام حسن ( ع ) و امام حسين ( ع ) ، در دفاع از عثمان ، زخمى شدند . رخسارهء حسن گلگون گشت و سر قنبر ، غلام على ( ع ) ، شكست و به سختى مجروح شد .
محمّد بن ابو بكر ترسيد كه بنى هاشم ، از ديدن حال فرزندان على ( ع ) ، خشمگين شوند و فتنهاى برپا كنند . پس ، دو تن از مهاجمان را پيش كشيد و به آن دو گفت : اگر بنى هاشم چنين وضعى را ببينند ، مخصوصا آن خون را بر رخسار حسن ، بيم آن مىرود كه مردم را از پيرامون عثمان ، به ضرب شمشيرهاى خود ، برانند و نقشههاى ما نقش بر آب گردد . صلاح در اين است كه ما خود را از ديوار به خانهء عثمان برسانيم و بىسروصدا او را بكشيم « 1 » .
ابن ابى الحديد مىنويسد : طلحه ، كه روى خود را با پارچهاى پوشانده
هامش
( 1 ) . انساب الاشراف 5 / 69 ؛ طبرى 5 / 118 و در چاپ اروپا 1 / 3021 ؛ ابن اثير 3 / 68 - 70 .