تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
دستور داد او را هم با مشت بزنند و به گوشه‌اى بنشانند . محمّد اشعث كه از كار حسان ترسناك شد چاپلوسى كرد و گفت : هر چه امير ابن زياد به سرما درآورد چه سود چه زيان ما از آن خوشحاليم چون امير مىخواهد با انجام دادن هدف‌هاى خود ما را ادب كند .

[ اجتماع قبيله هانى در اطراف دار الحكومه ]

پس از اين پيش‌آمد و ماجرا خبر به عمرو بن حجاج رسيد كه هانى كشته شده حجاج به طرف مردم مذحج رفت و با عدهء بسيارى از آنان اطراف كاخ ابن زياد را گرفتند حجاج با صداى بلند گفت : هان من پسر حجاجم اين‌ها سوارگان و بزرگان مردم مذحج‌اند اينان دست از هدف خود برنمىدارند و پراكنده نمىشوند و تا آخرين قطرهء خون ايستاده‌اند چون اين مردم شنيده‌اند كه بزرگشان هانى كشته شده است و ما براى انتقام و خونخواهى آمده‌ايم . ابن زياد از آمدن مردم مذحج خبردار شد و به شريح قاضى گفت : الان به زندان برو وضع هانى را از نزديك ببين و به آنها بگو حالش چطور است و به آنها بگو كه هانى زنده است و كشته نشده . شريح به زندان رفت هانى كه شريح را ديد فهميد كه به طمع مال و مقام و شهادت بىجا آمده شريح را نصيحت كرد و گفت : آيا مردم قبيله من مرده‌اند ؟ كجايند دينداران ؟ و كجايند اهل سرزمين من ؟ و اين سخنانرا در وقتى مىگفت كه خون بر صورتش جارى مىشد در اين موقع بود كه صداى همهمه و غوغاى مردم قبيلهء خود را كه كنار قصر آمده بودند شنيد ، گفت : خيال مىكنم اين همهمهء مردم مذحج و پيروان و ياران مسلمان من است و يقين دارم هرگاه ده نفر از آنها بتوانند نزديك من بيايند مرا از اين بيچارگى آزاد مىكنند . شريح كه صداى هانى را شنيد به طرف مردم مذحج رفت و گفت : ابن زياد از موقعيت شما و علاقه شما به هانى خبردار شده است و چون ديد كه شما ناراحت هستيد به من دستور داد تا از نزديك با هانى ملاقات كنم و خبر سلامتى او را به شما اطلاع بدهم و الان هانى زنده است و كسى كه خبر كشتن هانى را به شما داده است دروغ گفته است . عمرو بن حجاج و ياران او ، خدا را شكر كردند و برگشتند . ابن زياد كه خودش را از آسيب مذحجيها در امان ديد از دار الاماره خارج شد و با عده‌اى از بزرگان و لشگريان خود به مسجد رفت و بر منبر قرار گرفت و گفت : اى مردم از خدا و رهبران خود اطاعت كنيد و در ميان خود جدايى و تفرقه نيندازيد چون ممكن است بر اثر تفرقه ذليل و خوار شده و كشته شويد ممكن است به شما آزار برسد و در پايان بايد بجنگيد و بدانيد كه برادر شما كسى است كه به شما راست مىگويد و شما را از راه نادرست مىترساند پس نمىتوانيد بر او اعتراض كنيد . سخنان ابن زياد كه تمام شد هنوز از منبر پائين نيامده بود كه ديده‌بانان از درب تمارين وارد شدند و مىگفتند كه مسلم بن عقيل آمد . ابن زياد به سرعت از مسجد خارج شد و وارد كاخ شد و درب كاخ را محكم بست . عبد اللّه حازم مىگويد : به خدا قسم از طرف مسلم بن عقيل مامور بودم تا ببينم سرانجام كار هانى چه شد و وقتى كه هانى از دست عبيد اللّه كتك خورد و به زندان افتاد بر مركبم سوار شدم و اولين كسى بودم كه به خدمت مسلم رفتم و مىخواستم مسلم را از كار هانى باخبر كنم كه عده‌اى از زنان بنى مراد را ديدم كه شيون و زارى مىكردند مسلم كه از اين خبر بد اطلاع پيدا كرد دستور داد تا اصحاب او كه چهار هزار نفر بودند و همه در اطراف منزل او
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 451 | الشيخ المفيد / خانبلوكى