كردن هانى و او را قسم داد كه خودش را به كشتن ندهد و در بلا را به روى خود و افرادى كه با تو هستند باز نكن و به او تاكيد كرد كه اى هانى : من از كشته شدن بسيار نگرانم و گفت اى هانى مسلم بن عقيل پسر عموى يزيد و افرادى كه با او هستند است اينها هيچگاه پسر عموى خود را نمىكشند و زيانى به او نمىرسانند تو مسلم را به ابن زياد تحويل بده و مطمئن باش كه در مورد اين موضوع هيچ خوارى و ذلتى به تو نمىرسد و فقط يكى از افراد را تحويل ابن زياد حاكم كوفه دادهاى . هانى جواب داد : يعنى مىگوئى هيچ عيب و عارى بر من نيست ؟ كدام عار و ننگ از اين بالاتر است كه من ميهمان و پناهندهام را بدست ستمگرى تحويل بدهم با آنكه من زنده و توانا هستم و مىبينم و مىشنوم و بازوانم قوى و يارانم زياد است به خدا قسم هر موقع همه از كمك كردن به من دست بردارند و مرا بدون يار و ياور بگذارند دست از يارى مسلم برنمىدارم تا در راه مسلم جان بدهم .
مسلم بن عمرو هانى را قسم داد و هدفش اين بود كه شايد با اين كار بتواند هانى را راضى كند اما سخنان مسلم بن عمرو هيچ اثرى روى هانى نگذاشت و هانى ميگفت : به خدا قسم هيچوقت مسلم را به دست ابن زياد نمىدهم . ابن زياد سخن هانى را شنيد دستور داد هانى را به نزديكش ببرند وقتى هانى نزديك ابن زياد آمد به او گفت : به خدا قسم بايد مسلم را تحويل من بدهى و اگر از اين كار جلوگيرى كنى گردنت را ميزنم . هانى گفت : عجب فكر بيجائى كردى . ابن زياد ، خيال كردى اگر گردن مرا بزنى كسى از تو بازخواست نمىكند اگر چنين كار بدى از تو سر بزند مىبينى كه شمشيرهاى تيز از غلاف بيرون مىآيد و آن مردم دور خانهء تو را مىگيرند . ابن زياد از شنيدن اين حرف فهميد كه الان ياران و همراهان هانى به كمك او آمدهاند و منتظرند كه كار او به چه انجامد ابن زياد گفت : واى بر تو ، بد به حال تو ، هانى تو مرا از شمشيرهاى كشيده مىترسانى آنگاه دستور داد تا هانى را نزديك تخت بياورند بلافاصله ابن زياد چوبى كه در دست داشت بالا برد و آنقدر به سر و صورت هانى زد تا اينكه بينى هانى شكست و محاسنش را خونآلود كرد و پوست صورتش كنده شد و در نتيجه چوب دستى ابن زياد شكست هانى وقتى اين كار وحشيانه و ناجوانمردانه را از ابن زياد ديد دست دراز كرد و خواست شمشير مأمورى كه در كنارش بود بگيرد و ابن زياد را بكشد و اما مامور شمشير را به او نداد و از اين كار هانى جلوگيرى كرد .
ابن زياد براى رسوا كردن و فحش دادن به هانى گفت كه اين مرد از خوارج است و خون او بر ما حلال است او را كشان كشان از پيش من ببريد غلامان به حرف او گوش دادند و هانى را كشان كشان بردند و در خانه زندانى كردند و در را به روى او بستند و به دستور ابن زياد نگهبانهايى بر آن خانه گذاشتند حسان بن اسماء كه از عمل ناپسند ابن زياد ناراحت بود به ابن زياد گفت : پسر زياد عجب حيلهء بدى به كار بردى هانى را پيش تو آورديم ولى تو او را آزار دادى تو به ما گفته بودى هانى را براى محكم شدن ارتباط و همكارى با تو به اينجا بياوريم تو به جاى اينكه با او به خوبى رفتار كنى دماغش را شكستى و صورتش را خونآلود كردى و ريشهايش را خونين نمودى و مىخواستى او را از پاى درآورى ابن زياد از حرف حسان بن اسماء خيلى ناراحت شد با مسخره گفت : تو اينجا هستى !
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 449
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٤٩