تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
گفت : من مىخواهم او زنده بماند و با نهايت راحتى زندگى كند و او آرزو دارد كه مرا بكشد و نابود كند . وقتى كه اين شعر را هانى از او شنيد در فكر فرو رفت و فهميد كه نظر بدى دربارهء او آرزو دارد چون كه پسر زياد روز اوليكه وارد كوفه شد او را احترام مىكرد و اين بار كه به خدمتش رسيده به او بىاحترامى مىكند و حتى ارادهء كشتن او را هم مىكند به همين مناسبت هانى گفت : چه شده كه اين دفعه نظر تو دربارهء من برگشته و با اين لحن با من حرف مىزنى ! پسر زياد گفت : آرام باش چگونه از من انتظار احترام دارى با آنكه در خانهء خود كارهايى كرده‌اى كه براى يزيد و همهء مؤمنان ضرر دارد . هانى تو مسلم بن عقيل را به خانه آورده‌اى و جنگجو و لوازمات جنگى در خانهء خود جمع كرده‌اى و فكر مىكنى من از كارهايت بىاطلاع هستم . هانى گفت : اين گونه كارهائى كه تو مىگوئى من انجام نداده‌ام و مسلم هم در خانهء من نيست . پسر زياد گفت : خير هر چه را كه من مىگويم انجام داده‌اى و مسلم هم در خانهء تو است . بله اين سخن چندين‌بار ميان هانى و ابن زياد رد و بدل شد و هانى هم آن را قبول نمىكرد . ابن زياد كه ديد هانى دست از اين برنمىدارد و مىخواهد پرده بر روى كار خود بپوشاند جاسوس خود معقل را طلبيد معقل در برابر ابن زياد ايستاد ابن زياد پرسيد آيا اين مرد را مىشناسى جواب داد آرى . هانى بعد از آمدن معقل فهميد كه او جاسوس ابن زياد بوده است و اين مدتى كه او به خانه‌اش رفت و آمد مىكرد و با او دوستى مىكرد براى اين بود كه بتواند اطلاعات لازم را بدست آورد و به ابن زياد خبر بدهد هانى حيرت‌زده شد و يك ساعت سر پا ايستاد پس از آن به ابن زياد گفت : حرف مرا بشنو و گفتهء مرا قبول كن كه دروغ نمىگويم ، به خدا قسم ابن زياد من مسلم را به منزل خود دعوت نكرده‌ام و از كار او به هيچ‌وجه اطلاعى نداشتم تا اينكه خودش به خانهء من آمد و به من گفت كه من را به منزلت راه بده من هم چاره‌اى نداشتم و او را به خانهء خود راه دادم در نتيجه مىبايست از او مهمان‌نوازى كنم و كارهاى او را انجام دهم . و گفت الان هم بخواهى به تو ضمانت مىدهم كه هيچ‌گونه آزارى و ناراحتى براى تو ايجاد نكنم و حتى آماده هستم با تو بيعت كنم و اگر هم بخواهى يك چيزى به عنوان گرو به تو مىدهم كه من بروم و مسلم را از خانهء خود خارج كنم تا اينكه با اين كارم تعهد مهمان‌نوازى مسلم را از گردن خودم بردارم . ابن زياد گفت : به خدا قسم هيچ‌وقت دست از تو برنمىدارم تا اينكه مسلم را به من بدهى هانى گفت : به خدا قسم هيچ گاه چنين كارى نمىكنم . ابن زياد من چگونه ميهمان عزيزم را بدست تو بدهم تا خون پاك او را بريزى ، ابن زياد گفت چاره‌اى جز انجام خواسته من نيست . هانى گفت : به خدا قسم من مسلم را هيچ موقع به دست تو نمىدهم . اين سخن چندين مرتبه بين ابن زياد و هانى رد و بدل شد مسلم بن عمرو باهلى كه در كوفه ، شامى و بصرى غير از او نبود از جاى خود بلند شد و گفت : اجازه بده تا من چند كلمه با او حرف بزنم شايد بتوانم او را قانع كنم . مسلم بن عمرو باهلى از جا بلند شد هانى را به گوشهء قصر دار الاماره كه ابن زياد آنها را ميديد و حتى صداى آنها را كه اگر بلند مىشد مىشنيد برد شروع كرد به نصيحت