تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
بيت المال بود و اصلحه جنگى مىخريد و كارهاى بيت المال زير نظر او انجام مىشد و از پهلوانان و سرشناسان شيعه بود گفت : اين سه هزار درهم را از او بگير . معقل از اين به بعد هميشه به خانه مسلم مىرفت و اولين كسى بود كه با مسلم ملاقات مىكرد و آخرين كسى بود كه از خانهء آقا بيرون مىآمد و خلاصه با اين رفت و آمد زياد توانست آنچه مورد نظر پسر زياد است بدست آورد و هر وقت با پسر زياد ملاقات مىكرد او را از اسرار مسلم و مردم باخبر مىكرد . هانى از وقتى كه پسر زياد وارد كوفه شد به خاطر اين كه پسر زياد نشان دهد كه از او نسبت به جان خود مىترسد خود را به بيمارى زد و به مجلس پسر زياد نرفت ابن زياد از اطرافيان خود احوال هانى را پرسيد گفتند : او بيمار است پسر زياد گفت : من نمىدانستم كه هانى بيمار است و اگر ميدانستم او بيمار است به عيادتش مىرفتم پسر زياد گفت محمّد بن اشعث و اسماء خارجه و عمرو بن حجاج كه هانى دخترش رويحه مادر يحيى بن هانى را به همسرى انتخاب كرده بود اين افراد را خواست از آنها سؤال كرد : چرا در اين مدت هانى كه سرشناس كوفه است به ديدن ما نيامده گفتند : ما از نيامدن او اطلاعى نداريم و يكى از آنها گفت شنيده‌ام كه هانى بيمار است پسر زياد گفت شنيده‌ام هانى حالش خوب شده و جلوى در خانهء خود مىنشيند پسر زياد به آنها گفت : با هانى ملاقات كنيد و به او بگوئيد به ديدن من بيايد و حق ما را پايمال نكند چون من دوست ندارم شخصى مثل هانى كه از بزرگان عرب است در نظر من خراب و لكه‌دار شود . افراديكه پسر زياد آن‌ها را خواسته بود به دستور او با هانى كه جلوى درب خانه‌اش نشسته بود ملاقات كردند و به او گفتند : علت نيامدن تو پيش ابن زياد چيست ؟ چون او امروز احوال تو را پرسيده گفت كه اگر ميدانستم هانى بيمار است به عيادت او مىرفتم . هانى گفت : درست به شما رسانده‌اند من به خاطر بيمارى نتوانستم بيايم . آنها گفتند راست است اما پسر زياد خبردار شده است كه تو خوب شده‌اى و شبها جلوى خانه‌ات مىنشينى و خدمت او نمىرسى و بايد بدانى اى هانى كه بىاعتنائى كردن به سلطان بر خلاف عادت افراد سرشناس كوفه بوده و پسر زياد با اين گونه كارها مخالف است اى هانى اگر ميخواهى كدورت‌ها از بين برود ترا به خدا قسم ميدهيم با ما بيا .

[ هانى در كاخ ابن زياد ]

هانى حرف آنها را قبول كرد و دستور داد لباس و مركبش را حاضر كنند سوار مركب خود شد نزديك دار الاماره كه رسيد احساس خطر كرد به حسن بن اسما گفت : اى برادرزاده به خدا قسم من از پسر زياد مىترسم نظر تو در اين باره چيست ؟ او گفت : اى عمو به خدا قسم من هيچ ترسى از او نسبت به تو احساس نمىكنم ، عمو جان هيچ ترسى به خود راه مده و از هيچ‌چيز نترس حسان كه اين‌گونه براى هانى توضيح داد نمىدانست كه پسر زياد براى چه كارى هانى را خواسته ، هانى كه تا اندازه‌اى قوت قلب پيدا كرده بود نزد پسر زياد رفت و همان موقع عده‌اى از نزديكان هم در آنجا بودند اما به مجردى كه چشم پسر زياد به هانى افتاد گفت : « احمقى به پاى خود به خانهء هلاكت وارد شد » هانى نزديك پسر زياد شد شريح قاضى هم در آنجا نزديك پسر زياد بود ، پسر زياد به شريح