بود و از بطن الخبت بود رسانيدم من اين حادثه را به فال نيك نگرفتم اكنون اگر شما صلاح بدانيد مرا از اين ماموريت عفو كنى و شخص ديگرى را براى انجام كار خود قرار بدهى و السلام .
امام حسين در جواب نامه نوشت : ترس من از آن است كه تو از آن نظر خواستهاى ماموريت تو را به ديگرى بدهم كه از مرگ و روبرو شدن با دشمن ميترسى ، بايد دلت محكم باشد و مأموريت را همانطوريكه دستور دادم انجام بدهى . مسلم هنگاميكه نامهء امام حسين را خواند گفت : استعفاى من از ترس دشمن و فرار از مرگ نيست آنگاه با تصميمى محكم سوار بر اسب شد از مضيق حركت كرد تا به آبى كه براى مردم طى بود رسيد آنجا نشست بعد از يك مدت كمى استراحت از آن محل كوچ كرد چشمش به شكارچى افتاد كه مىخواهد تيرى به شكار پرتاب مىكند وقتى نزديك شكارچى شد ديد كه آهو زخمى شده و از پا درآمده مسلم اين پيشامد را به فال نيك گرفته و گفت : اميد است بخواست خدا بر دشمن غلبه كنيم و ما پيروز شويم .
[ مسلم بن عقيل در كوفه ]
مسلم بن عقيل اين راه را طى كرد تا به كوفه رسيد و به خانه مختار بن أبى عبيد كه امروز آنجا به نام خانهء مسلم بن مسيب معروف است رفت شيعيان وقتى از آمدن مسلم باخبر شدند دسته دسته براى ديدن ايشان آمدند مسلم بن عقيل نامهء امام حسين عليه السّلام را براى مردم خواند مردم از شنيدن كلمات و نامهء امام حسين گريه مىكردند و با مسلم بيعت كردند تعداد افرادى كه با مسلم بيعت كردند هيجده هزار نفر بود .
بعد از اين ماجراى بيعت مردم كوفه با مسلم ، مسلم نامهاى به امام حسين نوشت و به امام نوشت : كه مردم كوفه با من بيعت كردند و گفت كه شما هر چه سريعتر به كوفه بيائيد . شيعيان از همه طرف به ديدن مسلم مىآمدند تا اينكه جايگاه و مكان او براى تمام مردم معلوم شد .
نعمان بن بشير از آمدن مسلم و همچنين بيعت مردم با او آگاه شد نعمان در آن موقع از طرف معاويه حاكم كوفه بود و بعد از معاويه هم يزيد او را به همين سمت منصوب كرده بود .
نعمان براى آنكه از آشوب مردم جلوگيرى كند بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اى بندگان خدا بترسيد و بين مردم تفرقه ايجاد نكنيد و نگذاريد مردم هلاك شوند . اى مردم به خونريزى و زور و از بين رفتن مال و ثروت خود راضى نشويد و اين را هم بدانيد من با كسى كه با من جنگ نداشته باشد نمىجنگم و كسى كه عليه من هيچ اقدامى نكند من هم عليه او دست به كارى نمىزنم .
اى مردم من به آرامش شما كارى ندارم و آرامش را از شما نمىگيرم و كسى را متهم نمىكنم و اما اگر شما از من روى بگردانيد و به طرف من نيائيد و بيعت مرا بشكنيد و با رهبر خود مخالفت كنيد و به خدا قسم تا وقتى شمشير در دست دارم گردن شما را ميزنم و اگر كسى هم به يارى من قيام نكند باز هم دست از كار خود برنمىدارم و در آن وقت آرزو دارم مردم حقشناس بيشتر از مردم نمكنشناس باشند . عبد اللّه حضرمى كه از بنى اميه بود از جاى خود برخاست و گفت : اى امير با اين سخنانى كه گفتى مخالفان دست از مخالفت خودشان برنمىدارند و راه ديگرى نيست جز جنگ چون اين گونه حرفها كه آنان را بترساند روش مردم عاجز و ناتوان است .