پس چرا جواب مرا ندادى ؟ عرض كرد : براى اينكه خيال من از شما راحت بود و مىدانستم كه مرا اذيت نمىكنى ، امام فرمود : سپاس خدا را كه غلام مرا ايمن از من قرار داد .
18 - امام سجاد فرمود از خانه خود بيرون آمدم تا به اين ديوار رسيدم و بر آن تكيه دادم در اين موقع مردى كه دو لباس سفيد پوشيده بود در برابر من آمد و به صورت من نگاه مىكرد و گفت : اى على بن الحسين براى چه محزون و ناراحت هستى ؟ آيا براى دنيا ناراحت شدهاى ؟ خدا روزى بدكار و نيكوكار را مىدهد ، فرمود : ناراحتى من براى دنيا نيست زيرا دنيا همين است كه شما مىگوئى ، گفت : پس براى آخرت ناراحت شدهاى و آن هم اندوهى ندارد زيرا وعده حقى است كه پادشاه توانايى ، در آن حكومت مىكند ، امام گفت : براى اين هم ناراحت نيستم و آن عالم هم چنان كه ميگويى است ، پرسيد پس براى چه چيزى ناراحت شدهاى ؟ امام فرمود : از فتنهگرى پسر زبير مىترسم و وقتى امام اين سخن را گفت ، آن شخص خنديد و گفت : آيا تا به حال كسى را ديدهاى كه به خدا توكل كرده باشد و خدا كارهاى او را درست نكند گفتم : نه ، گفت : آيا كسى را ديدهاى كه از خدا بترسد و خدا او را از گرفتارى نجات ندهد گفتم : نه ، گفت آيا كسى را ديدهاى كه از خدا چيزى بخواهد و خدا خواسته او را اجابت ننمايد ؟ گفتم نه به مجرديكه جواب را دادم در برابر خود ديگر كسى را نديدم .
19 - ابن اسحاق ميگويد در مدينه چند خانواده بودند كه روزى آنها و احتياجات خانواده آنها تأمين مىشد ولى نمىدانستند از كجا و بوسيلهء چه شخصى به آنها كمك مىشود و وقتى كه امام سجاد عليه السّلام شهيد شد فهميدند شخصى كه احتياجات آنها را تأمين مىكرده على بن الحسين عليه السّلام بوده است .
20 - عمرو بن دينار مىگويد : موقعى كه زيد بن اسامه ميخواست از دنيا برود من آنجا بودم و او در آن حال گريه مىكرد ، امام سجاد عليه السّلام از او پرسيد : براى چه گريه مىكنى ؟ عرض كرد گريه من براى آن است كه پانزده هزار دينار قرض دارم و دارائى ندارم كه بتوانم قرضم را بدهم ، امام سجاد عليه السّلام فرمود : گريه نكن من قرض تو را مىدهم و بعد از مرگ او ، حضرت قرضش را داد .
21 - هنگاميكه عبد الملك مروان به تخت خلافت نشست كارهاى صدقات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على مرتضى عليهما السّلام را با هم به على بن الحسين عليه السّلام واگذار كرد . عمر بن على خدمت عبد الملك رفت و گفت : به من ظلم مىشود و شكايت كرد ، عبد الملك هم در پاسخ شعرى كه پسر ابى الحقيق گفته بود خواند :
زمانى كه جويندگان و تابعان هوا و هوس منحرف شوند و شنونده بخاطر گوينده سكوت كند و مردم با يكديگر درگير شوند و با يكديگر به مخاصمه بپردازند ما به حكم عادلى كه جدا شده حق از باطل است حكم مىكنيم نه باطل را حق قرار مىدهيم و نه حق را باطل مىكنيم . مىترسيم كه عقلهاى ما گمراه شوند و روزگار را به بىخردى محكوم كنيم .
22 - در سالى على بن الحسين به حج مشرف شد مردم كه حضرت را زيارت كردند حيران ماندند ، چشم به او دوختند و او را نگاه مىكردند و از يكديگر ميپرسيدند اين مرد نورانى كيست و اين شخصيت كه داراى اين مقام است از كدام خانواده است ؟ فرزدق كه همان سال و همان جا حضور
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 553
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٥٥٣