تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
مخلصانه در راه يارى دين خدا با دشمنان بجنگند چون من يقين دارم از اين عمل ضررى نمىبينيد ، سخن حضرت ابو الفضل در دل برادران تأثير گذاشت . عبد اللّه به ميدان آمد و جنگ سختى كرد و بالاخره با هانى بن شبيب جنگ كرد و با دو ضربت كه بين اين دو رد و بدل شد عبد اللّه به شهادت رسيد . پس از او جعفر به ميدان رفت و او هم بدست هانى به شهادت رسيد . و خولى اصبحى عمدا عثمان را كه بعد از دو برادرش به ميدان آمده بود هدف تير قرار داد او را از اسب به زمين انداخت و مردى از بنى دارم به طرف او آمد و سرش را بريد . در اين وقت لشگر پسر سعد به طرف خيمه‌ها حمله كرد ، امام حسين با آنان جنگ كرد در نتيجه امام حسين به شدت تشنه شد امام بر شتر آب كش خود سوار شد و پيشاپيش امام حضرت ابو الفضل حركت مىكرد و هر دو به طرف فرات رفتند لشگر پسر سعد سر راه را بر آنها گرفتند و در ميان آنها مردى از قبيله بنىدارم بود به لشگر گفت : واى بر شما ، ميان حسين و آب فرات فاصله شويد ، نگذاريد به آب دست پيدا كند . امام حسين ناراحت شده ، فرمود : پروردگارا او را تشنه بدار . او از حرف امام ناراحت شد و امام را هدف تير قرار داد و تيرى به چانه مباركش زد امام تير را بيرون كشيد و دستش را زير آن گرفت و وقتى كه دستش پر از خون ميشد به كنار مىپاشيد و مىگفت : پروردگارا از كار ناپسندى كه با فرزند دختر پيغمبرت انجام ميدهند به درگاه تو شكايت مىكنم ، آنگاه با تشنگى شديد به محل خود برگشت . همانوقت لشگر اطراف ابو الفضل عليه السّلام را گرفتند و او را از امام جدا كردند و او به تنهايى با آنان جنگ كرد و بالاخره بعد از زخمها و جراحت‌هاى بسيار و ضعف شديد به دست زيد بن ورقاء حنفى و حكيم بن طفيل سنسنى به شهادت رسيد امام حسين به خيمه‌ها برگشت و بعد از مدت كمى شمر ذى الجوشن با عده‌اى دور امام را گرفتند يكى از افراد شمر به نام مالك بن يسر ، به امام ناسزا گفت و شمشيرى بر سر امام زد به طورى كه عرقچينى كه سر امام بود پاره شد و به سرش رسيد و سرش را شكافت و عرقچين غرق خون شد ، حضرت او را نفرين كرد ، فرمود : خدا كند كه هيچ وقت با دست راستت نه بخورى و نه بياشامى و خدا ترا با مردم ستمكار محشور كند . امام عرقچين را انداخت و با پارچه‌اى سر مباركش را بست ، امام عرقچين ديگرى خواستند و عمامه بر سر گذاشت ، شمر به گمان خودش كه پيروز شده است خندان و شادان با لشگريان خود برگشت و پس از مدت كمى دوباره به امام حسين حمله كرد و دورش را گرفتند و در اين هنگام عبد اللّه بن حسن كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود با سرعت از خيمه‌ها بيرون آمد و مىخواست خود را به عموى بزرگوارش برساند و امام هم به زينب گفته بود كه از آمدن او جلوگيرى كند ولى هرچند حضرت زينب اصرار كرد عبد اللّه امتناع كرد و مىگفت به خدا قسم از عمويم جدا نمىشوم . در اين وقت ابجر بن كعب با شمشيرى به دست عبد اللّه زد و دستش را قطع كرد ؛ عبد اللّه گفت : اى مادر به فريادم برس ؛ امام حسين يادگار برادر خود را به سينه چسباند فرمود : اى فرزند برادر ! آرام بگير