تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
از لشگر پسر سعد يسار غلام زياد بن ابى سفيان پيش قدم شد و از خيمه امام عبد اللّه ابن عمير به جنگ آمد ، يسار از او پرسيد تو كيستى ؟ او خود را معرفى كرد . يسار گفت من تو را نمىشناسم و شأن من نيست با تو جنگ كنم برگرد برو تا زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر به جنگ من بيايد ، عبد اللّه گفت اى فاحشه‌زاده كار به جايى رسيده كه خود را قابل مبارزه با مردان ميدانى ، آنگاه با ضربه‌اى او را از پاى درآورد هنوز با او مشغول بود كه سالم غلام پسر زياد به ميدان آمد و شمشير كشيد ياران حسين عبد اللّه را از آمدن او باخبر كردند اما او توجهى نكرد تا اينكه سالم ، شمشيرش را به طرف او دراز كرد عبد اللّه دست خود را جلو آورد شمشير انگشتانش را جدا كرد عبد اللّه پيش‌دستى كرد و با ضربه‌اى كار او را ساخت پس از كشتن اين دو به خيمه امام رفت و خود را كاملا معرفى كرد اگر مرا نمىشناسيد من عبد اللّه پسر كلب و مردى خشمگين و خونريزم و از هيچ پيش‌آمد بدى از خودم ضعف نشان نمىدهم . پس از اين ، عمرو بن حجاج با عده‌اى از قوم خود به ميمنه امام حسين حمله كرد ، چون نزديك رسيدند اصحاب از جا بلند شدند ، نيزه‌ها را به طرف آنها راست كردند ، اسبانشان به عقب رفتند اصحاب امام از فرصت استفاده كردند آنان را هدف تيرها قرار دادند . جمعى را كشتند و عده‌اى را مجروح كردند بعد از اين مردى از بنى تميم به نام عبد اللّه ابن حوزه به طرف خيمه‌گاه امام رفت اصحاب پرسيدند كجا مىآيى مادرت به عزايت بنشيند . گفت : مىخواهم كارى بكنم كه به پروردگار مهربان نزديك شوم امام پرسيد اين مرد كيست ؟ او را معرفى كردند امام فرمود : پروردگارا او را به آتش بينداز دعاى امام حسين سريعا به اجابت رسيد و اسبش رم كرد و او را به نهر كوچكى انداخت پاى چپش به ركاب گرفت و پاى ديگرش بالا ماند . مسلم ابن عوسجه ضربتى بر آن زد و آن را بريد ، اسب آنچنان او را به اين طرف و آن طرف مىبرد و سرش را به هر سنگ و كلوخى مىزد تا به جهنم رفت . آتش جنگ شعله‌ور شد و جمعى كشته شدند پسر رياحى به لشگريان پسر سعد حمله آورد و شعر شاعر عنتره را مىخواند : آنقدر به حلق و سينه او تير مىزنم تا پيراهنش به رنگ خون شود . مردى از قبيله حارث به نام يزيد بن سفيان برابر او آمد حر به او مهلت نداد و او را از پاى درآورد . نافع ابن هلال از لشگر امام حسين بيرون آمد رجز مىخواند و مىگفت : من پسر هلال بجلى هستم و بر دين على هستم و از طرف پسر سعد مزاحم ابن حريث به مبارزه آمد و مىگفت : من به دين عثمان هستم . نافع گفت : اين طور نيست بلكه تو بر دين شيطانى و بر او حمله كرد و او را كشت . عمرو بن حجاج وقتى كه ديد ممكن است تمام لشگريانش به همين وسيله از پاى دربيايند و شكست بخورند به ياران خود گفت : اى مردم احمق مىدانيد با چه كسانى مىجنگيد ؟ با دلاوران مصر و آنهايكه خود را براى هر پيش‌آمدى آماده كرده‌اند و از مرگ ترسى ندارند . هيچيك از شما نبايد به مبارزه آنان برويد زيرا عدهء آنها كم است و به زودى از پاى درمىآيند به خدا قسم اگر آنها را هدف سنگ‌ها قرار ندهيد همه شما به دست آنها به قتل خواهيد رسيد و بالاخره هدفش آن بود كه همه با هم به ياران حسين حمله كنند . پسر سعد رأى و نظر او را قبول كرد ، به مأمورى دستور داد تا به لشگريان اخطار دهد كه يك يك به ميدان مبارزه نروند . به دنبال اين دستور پسر سعد و يارانش از كنار فرات به اصحاب