خاكسپارى حضرت حاضر نبودند . آنچه بر ما گذشته بود را و اكرام الهى در مورد قبر ايشان را برايشان بازگو كرديم ، گفتند دوست داريم آنچه در مورد قبر حضرت ديدهايد ما هم ببينيم ، به آنها گفتيم :
حضرت وصيت بر پوشيده ماندن و از بين رفتن اثر قبرشان كردهاند و ما نيز وصيت ايشان را انجام دادهايم ولى آنها رفتند و پيش ما بازگشتند و گفتند : جستجو كرديم ولى چيزى نيافتهايم .
2 - جابر بن يزيد صحفى مىگويد : از امام باقر عليه السّلام در مورد مكان قبر امير مؤمنان عليه السّلام سؤال كردم ايشان فرمودند : حضرت قبل از طلوع سپيده صبح در بخشى از غريين توسط فرزندانشان امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و محمّد حنفيه و فرزندان ديگر حضرت همراه با عبد اللّه پسر جعفر بن ابيطالب - كه خداوند از آنها راضى باد - به خاك سپرده شدند .
3 - ابن ابى عمير مىگويد : از امام حسين عليه السّلام در مورد محل دفن امير مؤمنان عليه السّلام سوال شد ، ايشان فرمودند : شبانه بر مسجد اشعث وارد شده از آنجا به پشت كوفه ، منطقهء غريين رفتيم و ايشان را در آنجا به خاك سپرديم .
4 - محمّد بن عايشه مىگويد : عبد اللّه بن حازم برايم تعريف كرد : روزى براى شكار همراه هارون الرشيد از كوفه خارج شديم تا به ناحيه غريين و ثويه رسيديم ، آهوانى در آنجا ديديم و به دنبال آنها بازىهاى شكارى و سگان را روانه كرديم ، مدتى آهوان را دنبال كردند آهوان ناچار به تلى خاك پناه بردند و از آن بالا رفتند ، بازها نيز در كنارى نشستند و سگها نيز بازگشتند ، هارون از اين واقعه تعجب كرد . آهوان از تل خاك پايين آمدند و سگان و بازها به آنها حملهور شدند ولى آنها دوباره بالا رفتند و جان سالم بدر بردند ، هارون گفت : سريع برويد و هركسى را در اين اطراف ديديد بياوريد ، آنها رفتند و پيرمردى از طايفهء بنى اسد را نزد هارون آوردند . هارون به او گفت : در مورد اين تل خاك چه مىدانى ؟ پيرمرد گفت اگر در امان باشم خواهم گفت . هارون گفت : با تو عهد و ميثاق الهى مىبندم به تو آسيبى نرسد . گفت : پدرم از نياكانم برايم گفتهاند كه در اين تل خاك قبر على بن ابيطالب عليه السّلام قرار دارد ، خداوند آن را حرمى قرار داده است كه هيچ كسى به او پناهنده نمىشود مگر آنكه از آن مشكل امان خواهد يافت . سپس هارون نيز از مركب خود پياده شد ، آب خواست و وضو گرفت و كنار آن تل خاك نماز خواند و صورت روى خاكهاى آن تل خاك مىگذاشت تا اينكه بازگشتيم .
محمّد بن عايشه مىگويد ، نتوانستم اين مطلب را باور كنم تا اينكه بعد از مدتى به حج مشرف شدم و در مكه ياسر ، ساربان هارون را ديدم وقتى طواف كرديم ، با هم نشستيم و صحبت كرديم تا اينكه سخن بدين جا رسيد كه او گفت : شبى از شبها كه از مكه وارد كوفه شده بوديم هارون به من گفت : به عيسى بن جعفر بگو آمادهء حركت باشد ، سپس آن دو به راه افتادند و من هم با آنها رهسپار شدم تا اينكه به غريين رسيديم ، عيسى راحت مشغول خواب و استراحت بود ، ولى هارون نزد آن تل خاك رفت و همواره دو ركعت نماز مىخواند و دعا كرده و مىگريست و خود را به خاك آن مىآلود .
آنگاه شنيدم كه مىگفت : اى پسر عمو ، قسم به خداوند ، برترى و سابقهات را مىدانم و قسم به خداوند اين جايگاهى كه بر آن تكيه زدهام به خاطر لطف توست و تو بزرگوارى ولى فرزندانت بر عليه من شورش مىكنند و مرا آزار مىدهند .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 39
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٩