راضى به مرگ من است ، پس هيچكس مرا نسبت به او سرزنش نخواهد كرد .
سپس فرمود : اى ابن ملجم برو ، ولى به خدا قسم مىدانم به عهدت وفا نخواهى كرد .
3 - معلى بن زياد مىگويد : ابن ملجم مرادى - لعنة اللّه عليه - نزد حضرت امير عليه السّلام آمد و از حضرت مركب سوارى خواست ، حضرت به وى نگاهى كرد و فرمود : تو ابن ملجم مرادى هستى ؟
گفت : بله ، دوباره حضرت از او سؤال كرد آيا تو ابن ملجم مرادى هستى ؟ گفت : بله ، حضرت فرمود : به او شترى سرخ مو بدهيد ، براى او شترى سرخمو آوردند ، افسارش را گرفت ، بر آن سوار شد و بازگشت آنگاه امير مؤمنان عليه السّلام فرمود :
من به او بخشيدم ولى او مرگ مرا مىخواهد پس كسى نسبت به او مرا سرزنش نخواهد كرد !
بعد از واقعهء ضربت خوردن حضرت بدست ابن ملجم ، او را گرفتند و نزد حضرت آوردند ، حضرت به او فرمود : آنهمه هدايا به تو بخشيدم در حالى كه مىدانستم ، تو ، مرا خواهى كشت و آن احسانها فقط براى آن بود كه به تو بفهمانم چقدر در درگاه خداوند متعال بدبخت و بيچاره هستى .
فصل چهارم در خصوص اخباريكه حضرت در آنها خانواده و يارانش را از شهادتش باخبر نموده است .
1 - اجلح مىگويد : بيش از 20 بار از پيرمردان قبيله كنده شنيدم كه على عليه السّلام بر بالاى منبر مىگفت :
چه چيزى بدبختترين مردم را كه مىخواهد محاسنم را به خون سرم رنگين سازد ، منع مىكند ؟
2 - اصبغ بن نباته مىگويد : در ماه رمضانى كه حضرت در آن به شهادت رسيدند برفراز منبر مىفرمودند : برترين ماهها - يعنى ماه رمضان - رسيده است ، آغاز سال عربى است و در آن با عبادات و راز و نيازهاى بندگان ياد خدا در دلها رونق مىگيرد .
بدانيد ، در مناسك حجى كه پيش روست همگى براى انجام اعمال آن آماده خواهيد شد ولى من در ميان شما نخواهم بود . و اين خبر شهادت حضرت بود در حالى كه گمان نمىكرديم مقصود ، شهادت ايشان باشد .
3 - عثمان بن مغيره مىگويد : زمانيكه ماه رمضان فرا رسيد حضرت شبى را ميهمان امام حسن عليه السّلام و شبى را ميهمان امام حسين عليه السّلام و شب ديگر را ميهمان عبد اللّه بن عباس بود و ايشان بيش از سه لقمه غذا ميل نمىفرمودند ، از سبب آن از ايشان سئوال كردند ، حضرت فرمودند : به زودى بايد به ملاقات پروردگار بروم و بخاطر اين مىخواهم گرسنه باشم .
يك يا دو شب از اين سخن حضرت نگذشته بود كه آخر آنشب حادثه قتل آنحضرت اتفاق افتاد .
4 - ام موسى خادم على عليه السّلام و پرستار فاطمه دختر آنحضرت مىگويد : شنيدم كه على عليه السّلام به دخترش ام كلثوم مىفرمود : اى دختركم به زودى از پيش شما خواهم رفت . ام كلثوم گفت : چگونه ؟
حضرت فرمود : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه غبار از چهرهام پاك مىكرد و مىفرمود :