3 - امام باقر عليه السّلام فرمودند : بند كفش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جدا شد و حضرت آن را براى اصلاح به امير المؤمنين عليه السّلام دادند ، سپس به مسافت پرتاب يك تير يا در حدود آن با يك كفش راه مىرفتند .
ايشان رو به اصحاب خود كردند و فرمودند : فردى از شما براى تاويل آيات قرآن جنگ خواهد كرد همچنانكه امروز بر سر نزول آيات قرآن همراه من مىجنگد ابو بكر گفت : من آن فرد هستم ؟
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : نه ، عمر گفت من آن فرد هستم ؟ حضرت فرمود : نه . اصحاب ساكت شدند و به يكديگر نگاه مىكردند ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : او كسى جز پينهدوز كفش من نيست و با دست به امير مؤمنان عليه السّلام اشاره كردند و فرمودند : او براى تأويل آيات قرآن ، وقتى سنت من ترك شده و فراموش گردد و كتاب خدا تخريب شود و در رابطه با دين خدا چيزهايى بگويند كه اصلا در دين نيست ، پس على عليه السّلام براى احياى دين الهى با آنان جنگ خواهد كرد .
فصل سى و يكم [ : جنگ خيبر ]
بعد از واقعه حديبيه جنگ خيبر بوجود آمد و بىشك فتح و ظفر به دست پرتوان حضرت امير عليه السّلام اتفاق افتاد ، فضائلى كه راويان اخبار بر آنها اتفاق داشته و ويژگىهايى كه فقط اختصاص به آن حضرت دارد .
1 - عدهاى از راويان اخبار مىگويند : زمانيكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به منطقه خيبر نزديك شد به مردم فرمودند : بايستيد ، مردم ايستادند . سپس دستان مباركشان را رو به آسمان بلند كردند و دعا كردند : اى پروردگار هستىبخش اى آفريننده آسمانهاى هفتگانه و آنچه بر آن سايه افكندهاند و اى آفريدگار زمينهاى هفتگانه و آنچه روى آن قرار دارد و آفريدگار شياطين و آنان كه بوسيله آنها منحرف و گمراه شدهاند از تو خير و خوشى اين دهكده و آنچه در آنست را خواستارم و از شر آن و شر آنچه در آنست به تو پناه مىبرم سپس زير درختى مستقر شدند ما هم بقيه روز را آنجا مانديم تا اينكه ظهر پيك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ندا داد و بسوى او حركت كرده و اجتماع كرديم مردى در خدمت آن حضرت نشسته بود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : من در خواب بودم كه اين مرد آمد و شمشير مرا از غلاف بيرون كشيد و به طرف من حملهور شد و خطاب به من گفت : امروز چه كسى مىتواند جلوى مرا بگيرد و از تو حفاظت نمايد ، گفتم : خداوند مرا از تو محافظت خواهد كرد ، او نيز از حركت بازايستاد و به همين حالت نشسته مبهوت مانده است ، به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كرديم : شايد ديوانه باشد ، حضرت فرمودند : بله رهايش كنيد ، او را رها كردند و مجازات هم نكردند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نزديك بيست و چند شب منطقه خيبر را محاصره كردند و پرچم سپاه اسلام نيز بدست على عليه السّلام بود كه اتفاقا به درد چشم مبتلا بود و قدرت شركت در جنگ را نداشت ، مسلمانان از مقابل و طرفين قلعههاى يهوديان با آنها به زد و خورد مىپرداختند ، بالاخره روزى درب قلعه باز شد - آنها دور خود خندقى كنده بودند - مرحب از قلعه خارج شد و مسلمين را به جنگ دعوت كرد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ابو بكر را خواستند و به او گفتند : پرچم را بگير و او نيز با جمعى از مهاجرين پرچم را گرفت و به سوى او حركت كرد ولى با تمام تلاش نتوانست كارى