پادشاه كشور ماراثوى
( Marathoi )
، يعنى سرزمين آن سوى تانايس ، دخترى داشت به نام اداتيس
( Odatis )
. در كتابهاى تاريخ دربارهء اين دختر نوشتهاند كه او زريادر را در خواب ديد و به دو دل باخت . درست همين اتفاق بر زريادر نيز روى داد . از آن پس هر دو به سبب آن رؤيا پيوسته در آرزوى ديدن يكديگر بودند .
اداتيس زيباترين زن در سراسر آسياى كوچك بود و زريادر نيز مردى برازنده بود .
سرانجام زريادر براى رسيدن به آرزويى كه تاب و خواب از او برده بود ، نزد همارت كس فرستاد و دختر او را به زنى خواست ، ولى همارت با اين پيوند موافقت نكرد ، زيرا او پسر نداشت و از اينرو مىخواست دخترش را به مردى از پيرامونيان خود دهد . چندى نگذشت ، همارت نژادگان كشور و دوستان و پيوستگان خود را فراخواند تا پيوند دخترش را جشن بگيرد ، ولى در اينباره كه دخترش را به همسرى به چه كسى خواهد داد چيزى نگفت . هنگاميكه شادى و سرور به اوج خود رسيد ، پدر دخترش را پيش خود به بزم خواند و در حالى كه مهمانان سراپا گوش شده بودند به دو گفت : فرزند دلبند من ، ما اينجا براى پيوند تو گرد آمدهايم .
اكنون تو به يكايك اين جوانان بنگر و سپس جامى زر از باده پر كن و به دست مرد برگزيدهء خود ده ! زيرا تو در آينده همسر او ناميده خواهى شد . اداتيس همهء مردان را يكى پس از ديگرى نگريست و چون زريادر را در ميان آنان نيافت اشكريزان از آنجا رفت ، چراكه او پيش از آن خبر برگزارى اين بزم را به زريادر رسانده بود . و اما زريادر كه در تانايس سراپرده زده بود ، پنهانى از ميان سپاه گذشت و تنها به همراهى گردونهران خود شبانه راهى به درازى هشتصد استاديون 4 را پشت سر گذاشت . سپس چون به نزديكى دهى كه در آنجا جشن برپا كرده بودند رسيد ، گردونهران را با گردونه و هرچه داشت در جايى معين بر جاى نهاد ، بالاپوش اسكيتى بر دوش افكند و به راه افتاد تا رسيد بدانجا كه