بيان استمداد عارف از سرچشمهء حيات ابدى و مستغنى شدن او از استمداد و انجذاب از چشمه هاى آبهاى بىوفا كه علامة ذلك التجافى عن دار الغرور كه آدمى چون بر مددهاى اين چشمه ها اعتماد كند ، در طلب چشمهء باقى و دايم سست شود ، چنان كه حكيم را است :
كاريز درون جان تو مىبايد
كز عاريه ها تو را درى نگشايد
يك چشمهء آب در درون خانه
به زان جويى كه از برون مىآيد
( ( 3596 ) ) حبذا كاريز اصل چيزها
فارغت آرد از اين كاريزها
( ( 3597 ) ) تو ز صد ينبوع شربت مىكشى
هر چه زان صد كم شود كاهد خوشى
( ( 3598 ) ) چون بجوشد از درون چشمهء سنى
زاستراق چشمه ها گردى غنى
چشمهء آبى درون خانه اى
به ز رودى كان نه در كاشانه اى
( ( 3599 ) ) قرة العينت چو زآب و گِل بود
راتبهء اين قرّه درد دل بود
( ( 3600 ) ) قلعه را چون آب آيد از برون
در زمان امن باشد بر فزون
( ( 3601 ) ) چون كه دشمن گرد آن حلقه كند
تا كه اندر خونشان غرقه كند
( ( 3602 ) ) آب بيرون را ببندند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زآنها پناه
( ( 3603 ) ) آن زمان يك چاه شورى از درون
به ز صد جيحون شيرين از برون
( ( 3604 ) ) قاطع الاسباب و لشكرهاى مرگ
همچو دى آيد به قطع شاخ و برگ
( ( 3605 ) ) در جهان نبود مددشان از بهار
جز مگر در جان بهار روى يار
( ( 3606 ) ) زان لقب شد خاك را دار الغرور
كاو كشد پا را سپس يوم العبور
( ( 3607 ) ) پيش از آن از راست وز چپ مىدويد
كه بچينم درد تو ، چيزى نچيد
( ( 3608 ) ) او بگفتى مر تو را وقت غمان
دور از تو رنج و ده كُه در ميان
( ( 3609 ) ) چون سپاه رنج آمد بست دم
خود نمىگويد تو را من ديده ام
( ( 3610 ) ) حق پى شيطان بدينسان زد مثل
كه تو را در رزم آرد با حيل
كه تو را گويد كه من پشتم تو را
در بلا و در جفا و در عنا