تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
بيان استمداد عارف از سرچشمهء حيات ابدى و مستغنى شدن او از استمداد و انجذاب از چشمه هاى آبهاى بىوفا كه علامة ذلك التجافى عن دار الغرور كه آدمى چون بر مددهاى اين چشمه ها اعتماد كند ، در طلب چشمهء باقى و دايم سست شود ، چنان كه حكيم را است :
كاريز درون جان تو مىبايد كز عاريه ها تو را درى نگشايد يك چشمهء آب در درون خانه به زان جويى كه از برون مىآيد ( ( 3596 ) ) حبذا كاريز اصل چيزها فارغت آرد از اين كاريزها ( ( 3597 ) ) تو ز صد ينبوع شربت مىكشى هر چه زان صد كم شود كاهد خوشى ( ( 3598 ) ) چون بجوشد از درون چشمهء سنى زاستراق چشمه ها گردى غنى چشمهء آبى درون خانه اى به ز رودى كان نه در كاشانه اى ( ( 3599 ) ) قرة العينت چو زآب و گِل بود راتبهء اين قرّه درد دل بود ( ( 3600 ) ) قلعه را چون آب آيد از برون در زمان امن باشد بر فزون ( ( 3601 ) ) چون كه دشمن گرد آن حلقه كند تا كه اندر خونشان غرقه كند ( ( 3602 ) ) آب بيرون را ببندند آن سپاه تا نباشد قلعه را زآنها پناه ( ( 3603 ) ) آن زمان يك چاه شورى از درون به ز صد جيحون شيرين از برون ( ( 3604 ) ) قاطع الاسباب و لشكرهاى مرگ همچو دى آيد به قطع شاخ و برگ ( ( 3605 ) ) در جهان نبود مددشان از بهار جز مگر در جان بهار روى يار ( ( 3606 ) ) زان لقب شد خاك را دار الغرور كاو كشد پا را سپس يوم العبور ( ( 3607 ) ) پيش از آن از راست وز چپ مىدويد كه بچينم درد تو ، چيزى نچيد ( ( 3608 ) ) او بگفتى مر تو را وقت غمان دور از تو رنج و ده كُه در ميان ( ( 3609 ) ) چون سپاه رنج آمد بست دم خود نمىگويد تو را من ديده ام ( ( 3610 ) ) حق پى شيطان بدينسان زد مثل كه تو را در رزم آرد با حيل كه تو را گويد كه من پشتم تو را در بلا و در جفا و در عنا