كه دخلش به خرجش نمىارزد . من مانند مجنون عامرى هستم كه خاك را بو مىكنم و بىخطا و اشتباه خاك ليلى را تمييز مىدهم . ( 1 ) من هر پيراهنى را كه بو كنم ، مىفهمم كه پيراهن يوسف است يا پيراهن اهريمن . نيز مىفهمم كه كدامين خاك همسايهء طلا است و كدامين خاك مس و دم بريده است . پنجمى به سخن در آمد و چنين گفت كه : خاصيت فنى من در پنجهام نهفته است كه كمندى به طول علم مىافكنم و آن كاخى كه در نظر گرفتهام ، به بالايش بروم هر اندازه هم بلند و بالا باشد كنگره اش را با كمند تسخير مىكنم . مانند پيامبر اكرم كه جان نازنينش كمندى سخت انداخت و با آن كمند به سوى تخت و بخت و عالم اعلا رهسپار گشت . حق تعالى به پيامبر فرمود : اى كمند انداز كاخ مجلل دين و حقيقت ، تو نبودى كه انداختى ، اندازندهء حقيقى من بودم . آنگاه نوبت سلطان محمود رسيد ، از او پرسيدند كه اى رفيق معتمد ، بگو ببينيم : خاصيت فنى تو كدام است ؟ سلطان محمود -
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 225
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٢٥
( ( 2837 ) ) گفت در ريشم بود خاصيتم
كه رهانم مجرمان را از نقم
( ( 2838 ) ) مجرمان را چون به جلادان دهند
چون بجنبد ريش من ايشان رهند
هامش
( 1 ) از ديوان مجنون ص 68 اين بيت نقل شده است :
ارادوا ليخفوا قبرها عن محبها * و طيب تراب القبر دل على القبر
( خواستند قبر ليلى را از عاشقش مخفى كنند ، ولى بوى خوش خاك خود قبر ليلى را به من نشان داد ) . مضمون بيت در ابيات زير آمده است :
شنيدستم كه مجنون دل افكار * چه شد از مردن ليلى خبر دار
گريبان چاك زد با آه و افغان * به سوى تربت ليلى شتابان
در آن جا كودكى ديد ايستاده * به لب مهر خموشى بر نهاده
سراغ مرقد ليلى از او جست * پس آن كودك برآشفت و به دو گفت
كهاى مجنون تو را گر عشق بودى * ز من كى اين تمنا مىنمودى
برو در اين بيابان . كن * ز هر خاكى كفى بردار و بو كن
ز هر خاكى كه بوى عشق برخاست * يقين دان تربت ليلى همان جاست .