بيابانهاى بىسر و ته نمىدانيم و نمىبينيم نزنيد .
( ( 2895 ) ) آن كه ديدستت مكن ناديده اش
آب زن بر سبزهء باليده اش
( ( 2896 ) ) من نكردم لا ابالى در طريق
تو مكن هم لاابالى اى شفيق
( ( 2897 ) ) هين مران از روى خود او را بعيد
آن كه او يك بار روى تو بديد
مگر مىتوان پس از نيل به ديدار جمال و جلال مطلق ، در آتش فراقش زبانه كشيد ؟
هيچ تا كنون در جايى ديده يا از كسى شنيدهايد كه كسى پيدا شود و از حيات خود آگاهى داشته باشد و آن را فراموش كند و لحظهاى احساس كند كه دور از حيات زندگى مىكند ؟ چگونه مىتوان تصور كرد كه خمير مايهء عشق روحى در درون كسى به كار بيافتد و جمال و جلال آن عشق را در يابد و روزى فرا رسد كه آن خمير مايه را در خود سراغ نداشته باشد ؟ اين دنيا ادعاهاى فراوانى از اين انسانها در امتداد قرون و اعصار در بارهء حيات و عشق شنيده است ، ولى جز افراد معدودى زندهء حقيقى كه تمام مدت عمر را زندگى كرده و تلخى مهجورى از آن را نديده است و همچنين جز عشاق بسيار محدودى از كاروانيان انسانيت كه پس از دريافت عشق ، هرگز از معشوق خود جدايى نداشتهاند ، نديده است .
اگر احساس حيات در يك انسان واقعيت داشته باشد ، امكان ندارد ، دست به هزارها بار خود كشى بزند ، انديشه را بميراند ، از كاوشهاى مفيدش بهره بردارى نكند ، از بينائىهايش توشهاى بر ندارد ، فعاليتهاى متنوع و متعدد وجدان را خاموش بسازد . آرى ، كسى كه هر يك از اين خواص حيات را منفى مىسازد ، دست بيك خود كشى مىزند . اگر احساس حيات در يك انسان حقيقت داشته باشد ، با لجنهاى خود خواهى و قدرت پرستى و شهوت رانى و كامكارى منبع چشمه سار حيات را كور نمىكند