تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
بارگاه شاه شد و زمين ادب را بوسيد ، شاه گفت : چه خبر است و چه شده است ؟ هر كس از آن ترش رو وضع و حال را مىپرسيد ، او دست بر لب نهاده اشاره مىكرد كه خاموش باش . از اين حالت دانش نمايى دلقك توهمات بيشتر مىگشت و همه را مبهوت مىساخت . دلقك اشاره‌اى كرد كه اى پادشاه با كرم ، دمى مهلت بده ، قضيه را خواهم گفت ، بگذار عقل از سر رفته‌ام به مغزم بر گردد ، زيرا من در عالم شگفت انگيزى فرو رفته‌ام . ساعتى در گذشت و گلو و دهن پادشاه از وهم و گمان تلخ شده بود براى او چنين حالتى را كه دلقك نشان مىداد غير منتظره بود ، زيرا دلقك همنشين خندان و خوشايندى بود كه -
( ( 2532 ) ) دايماً دستان و لاغ افراشتى شاه را بس شاد و خندان داشتى ( ( 2533 ) ) آنچنان خندانش كردى در نشست كه گرفتى شه شكم را با دو دست
گاهى از زور خنده بدن شاه عرق مىكرد و از شدت خنده برو مىافتاد ، امروز دلقك در چه حالى است زرد و ترش رو و دست بر لب مىزند و به شاه مىگويد : خامش باش . روشن است كه از اين همه اوهام و خيالات شاه چه شكنجه و عذابى مىبيند . از طرف ديگر شاه ترمد همواره از خوارزمشاه خون ريز نگران و اندوهناك بود . پاى تخت خوارزمشاه در سمرقند و وزير بسيار سياستمدارى داشت . پادشاهان زيادى را با حيله گرى و هيبت و تهديد و قدرت نابود كرده بود . بالاخره شاه ترمد به دلقك گفت : زود باش بگو ببينم : حال و اوضاع چيست و اين آشوب و تشويش كه تو را در خود غوطه ور ساخته است كدامين شر و بدبختى است ؟ دلقك گفت : من در ده شنيدم كه منادى شاه ندا كرده است كه كسى را مىخواهم كه در سه روز مانند قاصد فروزان به شهر سمرقند برود ، و مقصود مرا حاصل كند ، گنجها پاداشش خواهم داد . من شتابان به حضورت رسيدم كه بگويم : من آن قدرت را ندارم كه در سه روز به سمرقند بروم لذا دست از من بردار و كس ديگرى را براى اين كار پيدا كن ، شاه گفت : لعنت بر اين زود آمدنت كه صدها تشويش در شهر انداختى اى خام ريش ، براى چنين كار ابلهانه‌اى آتش در چراگاه و گياهان شعله ور نمودى كار تو -