باز دادن پادشاه گنج نامه را به آن فقير كه ما از آن بگذشتيم
( ( 1975 ) ) چون كه رقعهء گنج پر آشوب را
شه مسلم داشت آن مكروب را
( ( 1976 ) ) گشت پس ايمن ز خصمان و ز نيش
رفت و مىپيچيد در سوداى خويش
( ( 1977 ) ) يار كرد او عشق درد انديش را
كلب ليسد خويش ريش خويش را
( ( 1978 ) ) عشق را در پيچش خود يار نيست
محرمش در ده يكى ديّار نيست
( ( 1979 ) ) نيست از عاشق كسى ديوانه تر
عقل از سوداى او كور است و كر
( ( 1980 ) ) زان كه اين ديوانگىّ عام نيست
طب را ارشاد اين احكام نيست
( ( 1981 ) ) گر طبيبى را رسد زين گون جنون
دفتر طب را فرو شويد به خون
( ( 1982 ) ) طب جملهء عقلها مدهوش اوست
روى جملهء دلبران رو پوش اوست
( ( 1983 ) ) روى در روى خود آر اى عشق كيش
نيست اى مفتون تو را جز خويش خويش
( ( 1984 ) ) قبله از دل ساخت آمد در دعا
ليس للانسان الا ما سعى
( ( 1985 ) ) پيش از اين كاو پاسخى بشنيده بود
سالها اندر دعا پيچيده بود
( ( 1986 ) ) بىاجابت بر دعاها مىتنيد
از كرم لبيك پنهان مىشنيد
( ( 1987 ) ) چون كه بىدف رقص مىكرد آن عليل
زاعتماد جود خلَّاق جليل
( ( 1988 ) ) سوى او نى هاتف و نى پيك بود
گوش اميدش پر از لبيك بود
( ( 1989 ) ) بىزبان كى گفت اميدش تعال
از دلش مىرفت آن دعوت ملال
( ( 1990 ) ) آن كبوتر را كه بام آموختست
تو مخوان مىرانش كه پر دوختست
( ( 1991 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين برانش
كز ملاقات تو بررسته است جانش
( ( 1992 ) ) گر برانى مرغ جان را از گزاف
هم به گرد بام تو آرد طواف
( ( 1993 ) ) چينه و قفلش همه بر بام توست
پر زنان بر اوج مست دام توست
( ( 1994 ) ) گر دمى منكر شود دزدانه روح
در اداى شكرت اى گنج فتوح
( ( 1995 ) ) شحنهء عشق مكرر كينه اش
طشت بر آتش نهد بر سينه اش
( ( 1996 ) ) كه بيا سوى مه و بگذر ز گرد
شاه عشقت خواند زودتر باز گرد