رجوع به قصهء فقير گنج طلب
( ( 2257 ) ) نك خيال آن فقيرم بىريا
عاجز آورد از بيا و از بيا
( ( 2258 ) ) بانگ او تو نشنوى من بشنوم
زان كه در اسرار همراز وىام
( ( 2259 ) ) طالب گنجش مبين خود گنج اوست
دوست كى باشد به معنى غير دوست
( ( 2260 ) ) سجده خود را مىكند هر لحظه او
سجده پيش آينه است از بهر رو
( ( 2261 ) ) گر بديدى زآينه او يك پشيز
بىخيال زو نماندى هيچ چيز
( ( 2262 ) ) هم خيالاتش هم او فانى شدى
دانش او محو نادانى شدى
( ( 2263 ) ) دانشى ديگر ز نادانى ما
سر برآوردى عيان كانى انا
( ( 2264 ) ) اسجدوا لادم ندا آمد همى
كادميد و خويش بينيدش دمى
( ( 2265 ) ) احولى از چشم ايشان شد حرام
مىخورند از زهر قاتل جام جام
( ( 2266 ) ) لا إله گفت و الا الله گفت
گشت لا الا الله و وحدت شگفت
( ( 2267 ) ) اين حبيب و آن خليل با رشد
وقت آن آمد كه گوش ما كشد
( ( 2268 ) ) سوى چشمه كه دهان زينها بشو
آن چه پوشيديم از خلقان مگو
( ( 2269 ) ) ور بگويى خود نگردد آشكار
تو به قصد كشف گردى جرم دار
( ( 2270 ) ) ليك من اينك پريشان مىتنم
قائل اين ، سامع اين ، هم منم
( ( 2271 ) ) صورت درويش و نقش گنج كو
رنج كيشند اين گروه از رنج گو
( ( 2272 ) ) چشمهء رحمت بر ايشان شد حرام
مىخورند از زهر قاتل جام جام
( ( 2273 ) ) خاكها پر كرده دامن مىكشند
تا كنند اين چشمه ها را خشك بند
( ( 2274 ) ) كى شود اين چشمهء دريا مدد
منطمس زين مشت خاك نيك و بد
( ( 2275 ) ) ليك گويد با شما من بسته ام
بىشما من با ابد پيوسته ام
( ( 2276 ) ) قوم معكوساند اندر مشتها
خاك خوار و آب را كرده رها
( ( 2277 ) ) ضدّ طبع انبيا دارند خلق
اژدها را متكا دارند خلق