( ( 36 ) ) اين جهان جنگ است كل چون بنگرى
ذره ذره همچو دين با كافرى
( ( 37 ) ) آن يكى ذره همىپرد به چپ
وان دگر سوى يمين اندر طلب
( ( 38 ) ) ذرهاى بالا و آن ديگر نگون
جنگ فعليشان ببين اندر ركون
( ( 39 ) ) جنگ فعلى هست از جنگ نهان
زاين تخالف آن تخالف را بدان
. . .
( ( 63 ) ) گوهر جان چون وراى فصلهاست
خوى او اين نيست خوى كبرياست
( ( 40 ) ) ذرهاى كاو محو شد در آفتاب
جنگ او بيرون شد از وصف وحساب
( ( 41 ) ) چون ز ذره محو شد نفس نفس
جنگش اكنون جنگ خورشيد است وبس
( ( 42 ) ) رفت از وى جنبش طبع وسكون
از چه از انّا اليه راجعون
. . .
( ( 55 ) ) تا مگر زين جنگ حقت وا خرد
در جهان صلح يك رنگت برد
( ( 56 ) ) آن جهان جز باقى وآباد نيست
چون كه تركيب وى از اضداد نيست
اين است كار ماده در قلمرو رو بناى هستى ، جنگ وتكاپو ميان ذرات ماده حكم فرماست ، تا آن گاه كه به پشت پردهء طبيعت يا به دامان محبت الهى بخزند و از كارزار تضاد وتخالف بيرون روند
در ابيات فوق دو مسئلهء بسيار مهم وجود دارد كه به طور مختصر به آنها اشاره