تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
( ( 36 ) ) اين جهان جنگ است كل چون بنگرى ذره ذره همچو دين با كافرى ( ( 37 ) ) آن يكى ذره همىپرد به چپ وان دگر سوى يمين اندر طلب ( ( 38 ) ) ذره‌اى بالا و آن ديگر نگون جنگ فعليشان ببين اندر ركون ( ( 39 ) ) جنگ فعلى هست از جنگ نهان زاين تخالف آن تخالف را بدان . . . ( ( 63 ) ) گوهر جان چون وراى فصلهاست خوى او اين نيست خوى كبرياست ( ( 40 ) ) ذره‌اى كاو محو شد در آفتاب جنگ او بيرون شد از وصف وحساب ( ( 41 ) ) چون ز ذره محو شد نفس نفس جنگش اكنون جنگ خورشيد است وبس ( ( 42 ) ) رفت از وى جنبش طبع وسكون از چه از انّا اليه راجعون . . . ( ( 55 ) ) تا مگر زين جنگ حقت وا خرد در جهان صلح يك رنگت برد ( ( 56 ) ) آن جهان جز باقى وآباد نيست چون كه تركيب وى از اضداد نيست
اين است كار ماده در قلمرو رو بناى هستى ، جنگ وتكاپو ميان ذرات ماده حكم فرماست ، تا آن گاه كه به پشت پردهء طبيعت يا به دامان محبت الهى بخزند و از كارزار تضاد وتخالف بيرون روند در ابيات فوق دو مسئلهء بسيار مهم وجود دارد كه به طور مختصر به آنها اشاره