بگذرد وجلال وجمال عظمت الهى تو را ببيند .
در اين هنگام است كه همهء حواس آدمى از حجابهاى فراوان مىگذرد و بر ديد وخطاب وهمدمىاش با عالم كبريايى مىافزايد . موقعى كه سياهى زنگى از دل سفيد رومى انسانى زدوده شود ، خورشيد غيبى سر از افق درون برمىآورد ودانشهاى ناخواندنى در دلش به تموج درمىآيد .
شادى ديگرش آن بود كه دعايش مردود نگشت وعاقبت به هدف اجابت رسيد . برخاست و به دكان صحافى آمد واوراق نوشته شده را بهم زد ، تا آن گنج نامه را با همان علاماتى كه هاتف گفته بود ، پيدا كرد و در بغل زد و از صحاف خدا حافظى نموده به او گفت : اى استاد ، بار ديگر پيش تو خواهم آمد .
[ تا بدانى چه گنج گران بها را در ميان كاغذ پاره ها داشتى و درك نمىكردى ] فقير گنج نامه را برد و با دقت در جاى خلوت شروع به خواندن كرد و در حيرت فرو رفت ،
كه بدينسان گنج نامهء پر بها
چون فتاده مانده اندر مشقها ؟
پس از اين شگفتى وحيرت ، اين انديشه در خاطرش سر زد كه خداوند است كه نگهبان هر چيز است . حال كه خداوند حافظ همهء اشياء است : -
كى گذارد حافظ اندر اكتناف
كى كسى چيزى ربايد از گزاف
گر بيابان پر شود زرّ ونقود
بىرضاى حق جوى نتوان ربود
اين شوخى نيست ، بلكه حكم قدر الهى است كه اگر بدون كمترين سكته واشكال صد قرآن وكتاب بخوانى ، اگر قدر الهى كمك نكند ، حتى نكتهاى هم در حافظهء تو نمىماند . وبالعكس اگر به تصفيه ى نفس و انجام تعهد الهى موفق شوى ، دانشها وبينشهاى كم نظير از درونت سر مىزند وبهستى خود وجهان آشنايت مىسازد ، چنان كه -
شد ز جيب آن كف موسى ضو فشان
كان فزون آمد ز ماه آسمان
كان كه مىجستى ز چرخ با نهيب
سر برآورده است اى موسى ز جيب