خواب ديدن فقير ونشان دادن هاتف او را به گنج نامه
( ( 1907 ) ) اين سخن پايان ندارد آن فقير
گشته است از تاب درويشى عقير
( ( 1908 ) ) ديد در خواب او شبى ، وخواب كو ؟
واقعهء بىخواب صوفى راست خو
( ( 1909 ) ) هاتفى گفتش كه اى ديده تعب
رفتهاى از پيش ورّاقان طلب
( ( 1910 ) ) خفيه زان ورّاق كت همسايه است
سوى كاغذ پاره هاش آور تو دست
( ( 1911 ) ) رقعهاى شكلش چنان رنگش چنين
پس بخوان آن را به خلوت اى حزين
( ( 1912 ) ) چون بدزديدى آن ز ورّاق اى پسر
پس برون رو زانبهى شور وشر
( ( 1913 ) ) تو بخوان آن را به خود در خلوتى
هين مجد در خواندن آن شركتى
( ( 1914 ) ) ور شود آن فاش هم غمگين مشو
كه نيابد غير تو زان نيم جو
( ( 1916 ) ) اين بگفت و دست خود آن مژده ور
بر دل او زد كه رو زحمت ببر
( ( 1917 ) ) چون به خويش آمد ز غيبت آن جوان
مىنگنجيد از فرح اندر جهان
( ( 1918 ) ) زهرهء او بردريدى از قلق
گر نبودى عون ورفق ولطف حق
( ( 1919 ) ) يك فرح آن كز پس نه صد حجاب
گوش او بشنيد از حضرت جواب
( ( 1920 ) ) از حجب چون حس چشمش زاعتبار
زان حجاب غيب هم يابد گذار
1922 ) ) چون گذاره شد حواسش از حجاب
پس پياپى گرددش ديد وخطاب
چون سياه زنگ شد پنهان ز روم
تيغ زد خورشيد و پيدا شد علوم
يك فرح آن كه نشد ردّش دعا
عاقبت آمد اجابت مر ورا
( ( 1923 ) ) جانب دكان وراق آمد او
دست در كرد او به مشق از سو به سو
( ( 1924 ) ) پيش چشمش آمد آن مكتوب زود
با علاماتى كه هاتف گفته بود
( ( 1925 ) ) در بغل زد گفت خواجه خير باد
اين زمان وا مىرسم اى اوستاد