باقى قصهء فقير روزى طلب بىواسطهء كسب
( ( 1834 ) ) آن يكى بىچارهء مفلس ز درد
كاو ز بىچيزى هزاران زخم خورد
( ( 1835 ) ) لابه كردى در نماز و در دعا
كاى خداوند ونگهبان رعا
( ( 1836 ) ) بى بىز جهدى آفريدى مر مرا
بىفن من روزىام ده زين سرا
( ( 1837 ) ) پنج گوهر داديم در درج سر
پنج حس ديگرى هم مستتر
( ( 1838 ) ) لا يعد اين داد ولا يحصى ز تو
من كليلم از بيانش شرم رو
( ( 1839 ) ) چون كه در خلاقيم تنها تويى
كار رزاقيم هم كن مستوى
( ( 1840 ) ) سالها زو اين دعا بسيار شد
عاقبت زارىّ او بر كار شد
( ( 1841 ) ) همچو آن شخصى كه روزىّ حلال
از خدا مىخواست بىكسب وكلال
( ( 1842 ) ) گاو آوردش سعادت عاقبت
عهد داود لدنى معدلت
( ( 1843 ) ) اين متيّم نيز زارىها نمود
هم ز ميدان اجابت گو ربود
( ( 1844 ) ) گاه بد ظن مىشدى اندر دعا
از پى تأخير پاداش وجزا
( ( 1845 ) ) باز ارجاء خداوند كريم
در دلش بشار گشتى وزعيم
( ( 1846 ) ) چون شدى نوميد در جهد وكلال
از جناب حق شنيدى كه تعال
( ( 1847 ) ) خافض است ورافع است اين كردگار
بى بىاز اين دو بر نيايد هيچ كار
( ( 1848 ) ) خفض ارضى بين و رفع آسمان
بى بىاز اين دو نيست دورانش اى فلان
( ( 1849 ) ) خفض و رفع اين زمين نوعى دگر
نيم سالى خشك ونيمى سبز وتر
( ( 1850 ) ) خفض و رفع روزگار با كرب
نوع ديگر نيم روز و نيم شب
( ( 1851 ) ) خفض و رفع اين مزاج ممتزج
گاه صحت گاه رنجورى مضج
( ( 1852 ) ) همچنين دان جمله احوال جهان
قحط وخصب وجنگ وصلح وافتنان
( ( 1853 ) ) اين جهان با اين دو پرّ اندر هواست
زين دو جانها موطن خوف ورجاست
( ( 1854 ) ) تا جهان لرزان بود مانند برگ
در شمال و در سموم بعث و مرگ
( ( 1855 ) ) تا خم يك رنگى عيسىّ ما
بشكند نرخ خم صد رنگ را