( ( 1364 ) ) در مزارع طالب دخلى كه نيست
در مغارس طالب نخلى كه نيست
( ( 1365 ) ) در مدارس طالب علمى كه نيست
در صوامع طالب حلمى كه نيست
( ( 1366 ) ) هستها را سوى پس افكنده اند
نيستها را طالبند و بنده اند
( ( 1367 ) ) زان كه كان ومخزن صنع خدا
نيست غير نيستى در انجلا
( ( 1368 ) ) پيش از اين رمزى بگفتستيم از اين
اين و آن را تو يكى بين دو مبين
( ( 1369 ) ) گفته شد كه هر صناعت گر كه رست
در صناعت جايگاه نيست جست
( ( 1370 ) ) جست بنّا موضعى ناساخته
گشته ويران سقفها انداخته
( ( 1371 ) ) جست سقا كوزهاى كش آب نيست
و آن دروگر خانهاى كش باب نيست
( ( 1372 ) ) وقت صيد اندر عدم بين جمله شان
و از عدم آنگه گريزان جمله شان
( ( 1374 ) ) چون انيس طبع تو آن نيستى است
از فنا و نيست اين پرهيز چيست
( ( 1375 ) ) گر انيس لانهاى جان پدر
در كمين لا چرايى منتظر ؟
( ( 1376 ) ) زان چه دارى جمله دل بركنده اى
شست دل در بحر لا افكنده اى
( ( 1377 ) ) پس گريزت چيست زين بحر مراد
كاو بشستت صد هزاران صيد داد
( ( 1378 ) ) از چه نام برگ كردستى تو مرگ
جادويى دان كه نمودت مرگ برگ
( ( 1379 ) ) هر دو چشمت بست سحر صنعتش
تا كه جان را در چه آمد رغبتش
( ( 1380 ) ) در خيال او ز مكر كردگار
جمله صحرا فوق چَه زهر است و مار
( ( 1381 ) ) لاجرم چَه راه پناهى ساختست
تا كه مرگ او را به چاه انداختست
آيه
« اِعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّه بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ 41 : 40 . » ( 1 ) ( هر كارى را كه مىخواهيد انجام بدهيد ، او به كرده هاى شما بينا است . )
هامش
( 1 ) سوره فصّلت ، آيهء 40 . .