تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
( ( 1364 ) ) در مزارع طالب دخلى كه نيست در مغارس طالب نخلى كه نيست ( ( 1365 ) ) در مدارس طالب علمى كه نيست در صوامع طالب حلمى كه نيست ( ( 1366 ) ) هستها را سوى پس افكنده اند نيستها را طالبند و بنده اند ( ( 1367 ) ) زان كه كان ومخزن صنع خدا نيست غير نيستى در انجلا ( ( 1368 ) ) پيش از اين رمزى بگفتستيم از اين اين و آن را تو يكى بين دو مبين ( ( 1369 ) ) گفته شد كه هر صناعت گر كه رست در صناعت جايگاه نيست جست ( ( 1370 ) ) جست بنّا موضعى ناساخته گشته ويران سقفها انداخته ( ( 1371 ) ) جست سقا كوزه‌اى كش آب نيست و آن دروگر خانه‌اى كش باب نيست ( ( 1372 ) ) وقت صيد اندر عدم بين جمله شان و از عدم آنگه گريزان جمله شان ( ( 1374 ) ) چون انيس طبع تو آن نيستى است از فنا و نيست اين پرهيز چيست ( ( 1375 ) ) گر انيس لانه‌اى جان پدر در كمين لا چرايى منتظر ؟ ( ( 1376 ) ) زان چه دارى جمله دل بركنده اى شست دل در بحر لا افكنده اى ( ( 1377 ) ) پس گريزت چيست زين بحر مراد كاو بشستت صد هزاران صيد داد ( ( 1378 ) ) از چه نام برگ كردستى تو مرگ جادويى دان كه نمودت مرگ برگ ( ( 1379 ) ) هر دو چشمت بست سحر صنعتش تا كه جان را در چه آمد رغبتش ( ( 1380 ) ) در خيال او ز مكر كردگار جمله صحرا فوق چَه زهر است و مار ( ( 1381 ) ) لاجرم چَه راه پناهى ساختست تا كه مرگ او را به چاه انداختست

آيه

« اِعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّه بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ 41 : 40 . » ( 1 ) ( هر كارى را كه مىخواهيد انجام بدهيد ، او به كرده هاى شما بينا است . )

هامش
( 1 ) سوره فصّلت ، آيهء 40 . .