( ( 1340 ) ) اى هوا را طب خود پنداشته
بر ضعيفان صفع را بگماشته
( ( 1341 ) ) بر تو خنديد آنكه گفتت كاين دو است
اوست كادم را به گندم راهنماست
( ( 1342 ) ) كه خوريد اين دانهاى دو مستعين
بهر دارو تا تكونا خالدين
( ( 1343 ) ) اوش لغزانيد وزد او را قفا
آن قفا وا گشت وشد او را جزا
( ( 1344 ) ) اوش لغزانيد سخن اندر زلق
ليك پشت ودستگيرش بود حق
( ( 1345 ) ) كوه بود آدم اگر پر مار شد
كان ترياق است وبىاضرار شد
( ( 1346 ) ) تو كه ترياقى ندارى ذرهاى
از خلاص خود چرا مىغره اى
( ( 1347 ) ) آن توكل كو خليلانه تو را ؟
و آن كرامت چون كليمت از كجا
( ( 1348 ) ) تا نبرّد تيغت اسماعيل را
تا كنى شه راه قعر نيل را
( ( 1349 ) ) گر سعيدى از مناره اوفتيد
بادش اندر جامه افتاد ورهيد
( ( 1350 ) ) چون يقينت نيست اين باد حسن
تو چرا بر باد دادى خويشتن ؟
( ( 1351 ) ) زين مناره صد هزاران همچو عاد
درفتادند و سر وتن باد داد
( ( 1352 ) ) سرنگون افتادگان را زين منار
مىنگر تو صد هزار اندر هزار
( ( 1353 ) ) تو رسن بازى نمىدانى يقين
شكر پاها گو ومىرو بر زمين
( ( 1354 ) ) پر مساز از كاغذ و از كُه مبر
كاندر اين سودا بسى رفتست سر
( ( 1355 ) ) گر چه آن صوفى پر آتش شد ز خشم
ليك هم بر عاقبت انداخت چشم
( ( 1356 ) ) اوّل صف بر كسى ماند به كام
كاو نگيرد دانه بيند بند دام
( ( 1357 ) ) حبذا دو چشم پايان بين راد
كه نگه دارند دين را از فساد
( ( 1358 ) ) آن كه پايان ديد احمد بود كاو
ديد دوزخ را هم اينجا تو به تو
( ( 1359 ) ) ديد عرض وكرسى وجنات را
بردريد او پردهء غفلات را
( ( 1360 ) ) گر همىخواهى سلامت از ضرر
چشم ز اول بند وپايان را نگر
( ( 1361 ) ) تا عدمها را ببينى جمله هست
هستها را بنگرى محبوس وپست
( ( 1362 ) ) اين ببين بارى كه هر كش عقل هست
روز و شب در جستجوى نيست است
( ( 1363 ) ) در گدايى طالب جودى كه نيست
بر دكانها طالب سودى كه نيست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 484
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨٤