( ( 1055 ) ) همچو مال ظالمان بيرون جمال
وز درونش خون مظلوم ووبال
( ( 1056 ) ) چون منافق از برون صوم وصلات
وز درون خاك سياه بىثبات
( ( 1057 ) ) همچو ابر بىنم و پر قر وقر
نى در آن نفع زمين نى قوت بر
( ( 1058 ) ) همچو وعدهء مكر وگفتار دروغ
آخرش رسوا واوّل با فروغ
( ( 1059 ) ) بعد از آن بگرفت او دست بلال
آن ز زخم ضرس محنت چون ضلال
( ( 1060 ) ) شد خلالى در دهانى راه يافت
جانب شيرين زبانى مىشتافت
آوريدش تا به نزد آن رسول
كه به جان او كرده بُد دينش قبول
( ( 1061 ) ) چون بديد آن خسته روى مصطفى
گفت طبتم فادخلوها بابها
چون بلال اين را شنيد از مصطفى
خر مغشيا فتاد او بر قفا
( ( 1062 ) ) تا به ديرى بىخود وبىهوش ماند
چون به هوش آمد ز شادى اشك راند
( ( 1063 ) ) مصطفىاش در كنار خود كشيد
كس چه داند بخششى كاو را رسيد
( ( 1064 ) ) چون بود مسّى كه بر اكسير زد ؟
مفلسى بر گنج پر توفير زد ؟
( ( 1065 ) ) ماهئى پژمرده در بحر اوفتاد
كاروان گم شده زد بر رشاد
( ( 1066 ) ) آن خطاباتى كه گفت آن دم نبى
گر زند بر شب برآيد از شبى
( ( 1067 ) ) روز روشن گردد آن شب چون صباح
من نتابم باز گفت آن اصطلاح
( ( 1068 ) ) خود تو دانى كافتاب اندر حمل
تا چه گويد با نبات و با حلل
( ( 1069 ) ) خود تو مىدانى كه آن آب زلال
مىچه گويد با رياحين ونهال
( ( 1070 ) ) صنع حق با جمله اجزاى جهان
چون دم و حرف است از افسون گران
( ( 1071 ) ) جذب يزدان با اثرها وسبب
صد سخن گويد نهان بىحرف و لب
( ( 1072 ) ) نى كه تأثير از قدر معمول نيست
ليك تأثيرش از او معقول نيست
( ( 1073 ) ) چون مقلد بود عقل اندر اصول
دان مقلد در فروعش اى فضول
( ( 1074 ) ) گر بپرسد عقل چون باشد مرام
گو چنان كه تو ندانى والسلام
) ) سيد كونين سلطان جهان
در عتاب آمد زمانى بعد از آن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 412
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤١٢