خنديدن جهود وپنداشتن آن كه صديق مغبون است وندانستن بهاى بلال را
( ( 1034 ) ) قهقه زد آن جهود سنگ دل
از سر افسوس وطنز وغش وغل
( ( 1035 ) ) گفت صديقش كه اين خنده چه بود
در جواب پرسش او خنده فزود
( ( 1036 ) ) گفت اگر جدّت نبودى وغرام
در خريدارىّ اين اسود غلام
( ( 1037 ) ) من ز استيزه نمىافروختم
خود به عشر اينش مىبفروختم
( ( 1038 ) ) كاو به نزد من نيارزد نيم دانگ
تو گران كردى بهايش را به بانگ
( ( 1039 ) ) پس جوابش داد صديق اى غبى
گوهرى دادى به جوزى چون صبى
( ( 1040 ) ) كاو به نزد من همىارزد دو كون
من به جانش ناظرستم تو به لون
( ( 1041 ) ) زرّ سرخ است وسيه تاب آمده
از براى رشك اين احمقكده
( ( 1042 ) ) ديدهء اين هفت رنگ جسمها
در نيايد زاين نقاب آن روح را
( ( 1043 ) ) گر مكيسى كردهاى در بيع پيش
دادمى من جمله ملك و مال خويش
( ( 1044 ) ) ور مكيس افزودهاى من زاهتمام
دامنى زر كردمى از غير وام
( ( 1045 ) ) سهل دادى زان كه ارزان يافتى
در نديدى حقه را نشكافتى
( ( 1046 ) ) حقهء سر بسته جهل تو بداد
زود بينى كه چه غبنت اوفتاد
( ( 1047 ) ) حقهء پر لعل را دادى به باد
همچو زنگى در سيه رويى تو شاد
( ( 1048 ) ) عاقبت وا حسرتا گويى بسى
بخت ودولت چون فرو شد خود كسى
( ( 1049 ) ) بخت با جامهء غلامانه رسيد
چشم بدبختت به جز ظاهر نديد
( ( 1050 ) ) او نمودت بندگىّ خويشتن
خوى زشتت كرد با او مكر وفن
( ( 1051 ) ) اين سياه اسرار تن اسپيد را
بت پرستانه بگير اى ژاژ خا
( ( 1052 ) ) اين تو را و آن مرا برديم سود
هين لكم دين ولى دين اى جهود
( ( 1053 ) ) خود سزاى بتپرستان اين بود
جلَّش اطلس اسب او چوبين بود
( ( 1054 ) ) همچو گور كافران پر دود ونار
وز برون بر بسته صد نقش ونگار