وضربه هاى خار را شنيد ، اين دفعه برافروخت و در درونش شور وشرارهاى به وجود آمد . باز بلال را نصيحت كرد وبلال هم بار ديگر توبه نمود ، ولى -
« عشق آمد توبهء او را بخورد »
بدينسان بلال توبه هاى زياد مىكرد و آنها را مىشكست ، بالاخره از توبه كردن بيزار گشت واسلام خود را آشكار ساخته وتن به بلا ومشقتها سپرد و با خويشتن چنين مىگفت : « كاى محمد اى عدو توبه ها » -
( ( 900 ) ) اى تن من وى رگ من پر ز تو
توبه را گنجا كجا باشد در او
( ( 901 ) ) توبه را زين پس ز دل بيرون كنم
از حيات خلد توبه چون كنم
اى پيامبر عزيز ، عشق به وجود نازنين ودين تو غالب وپيروز و من مغلوب آن عشقم ، من اكنون از نور عشق مانند ماه فروزان گشتهام . ديگر اختيارم را به عشق سپرده مانند -
( ( 903 ) ) پرّ كاهم پيش تو اى تند باد
من چه دانم در كجا خواهم فتاد
پيش چوگانهاى حكم كن فكان
مىدويم اندر مكان ولا مكان
من نمىدانم چيستم وكيستم ، من هر چه هستم -
( ( 904 ) ) گر هلالم گر بلالم مىدوم
مقتدى بر آفتابت مىشوم
ماه فروزان كه نور خود را از آفتاب مىگيرد ، با بزرگى وكوچكى وقدرت وناتوانى كارى ندارد ، ماه دنبال خورشيد سايه وار مىدود ومىافروزد ، اين است قضاى ربانى كه هر كس بخواهد از پيش خود قرارى بر آن بگذارد ، به ريش خود مىخندد وسبيل خود را مىكند .
شگفتا ،
( ( 907 ) ) كاه برگى پيش باد آنگه قرار
رستخيزى وانگهانى فكر كار
اگر من به انبانى در دست عشق فرو رفته گاهى بالا و گاهى پايين مىگردم ، اين از عشق است كه مرا بر دور سرش مىگرداند ، نه در بالا آرامشى دارم ، نه در پايين قرارى .