حسد بردن اميران بر اياز ونمودن سلطان كياست او را
( ( 385 ) ) چون اميران از حسد جوشان شدند
عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
( ( 386 ) ) كاين اياز تو ندارد سى خرد
جامگى سىّ امير او چون برد
( ( 387 ) ) شاه بيرون رفت با آن سى امير
سوى صحرا وكهستان صيد گير
( ( 388 ) ) كاروانى ديد از دور آن ملك
گفت ميرى را كه رو اى مؤتفك
( ( 389 ) ) رو بپرس آن كاروان را بر رصد
كز كدامين شهر ايدر مىرسد
( ( 390 ) ) رفت وپرسيد وبيامد كه ز رى
گفت عزمش تا كجا ؟ درماند وى
( ( 391 ) ) ديگرى را گفت رو اى بو العلا
باز پرس از كاروان كه تا كجا
( ( 392 ) ) رفت و آمد گفت تا سوى يمن
گفت رختش چيستهاى اى مؤتمن ؟
( ( 393 ) ) ماند حيران گفت با ميرى دگر
كه برو وا پرس رخت آن نفر
( ( 394 ) ) باز آمد گفت از هر جنس هست
اغلب آن كاسه هاى رازى است
( ( 395 ) ) گفت كى بيرون شدند از شهر رى ؟
ماند حيران آن امير سست پى
آن دگر را گفت رو وا پرس هان
تا كه كى بود است نقل كاروان ؟
باز گشت وگفت هفتم از رجب
گفت در رى چيست تسعير اى عجب ؟
چون نمىدانست ديگر دم نزد
شه فرستاد آن دگر را زان عدد
( ( 396 ) ) همچنين تا سى اسير و بيشتر
سست راى وناقص اندر كرّ وفر
هر يكى رفتند بهر يك سؤال
ناقص وعاجز ز ادراك كمال
( ( 397 ) ) گفت اميران را كه من روزى جدا
امتحان كردم اياز خويش را
( ( 398 ) ) كه بپرس آن كاروان را كز كجاست
او برفت اين جمله را پرسيد راست
( ( 399 ) ) بىوصيت بىاشارت يك به يك
حالشان دريافت بىريبى و شك
( ( 400 ) ) هر چه زين سى مير اندر سى مقام
كشف شد زو آن به يك دم شد تمام