شير آن ايام ماضىهاى خود
مىچشم از دايهء خواب اى صمد
مردم از قيود هستى و اختيار خود گريزانند ، به كجا ؟ به سرمستىهاى گيج كنندهء خويش ، براى دمى از هشيارى رها شوند ، اين تيره بختان پناه به بنگ و شراب مىبرند وننگ سلب انسانيت را بر خود مىپذيرند .
همهء انسانها مىدانند كه اين هستى كه از طبيعت گرفتهاند دامى بيش نيست و هر ذكر و فكرى كه در بارهء اختيار دارند دوزخى است شعله ور .
اينان با مستى يا شغلى كه اتخاذ مىكنند از صحنهء با خودى به عالم بىخودى مىگريزند ، ولى نمىدانند كه چون اين گريز وفرار ، بىفرمان و دستور آلهى تست ، لذا بار ديگر زنجير نفس آنان را از عالم بىخودى به همين صحنهء خودى طبيعى برمىگردانى . عبور از قارهء طبيعت و خود طبيعى به عالم بسيار پهناور و با صفاى نيستى ( ماوراى طبيعت كه با داشتن خود طبيعى نمىتوان گام در آن گذاشت . ) بايستى به فرمان حق و براى حق بوده باشد تا جمال مطلق احدى را دريابد . نه براى جن و نه براى انس توانايى نفوذ از زندان زمان ساز جهان بدون اجازه سلطان مطلق وهادى وجود ندارد . بدون هدايت سلطانى كه نگه دارندهء انسان سالك از موانع است و از رد وطرد كردن نگهبانان شهابها كه درها وشكافهاى آسمان را حراست مىكنند ، در امان نخواهند بود ، هيچ كس بدون ورود بسر منزل فنا راهى به بارگاه كبريا ندارد .
معراج عالم بالا همان نيستى است كه برتر از عالم طبيعت است ، تنها عاشقان كوى الهى هستند كه مذهب ودينشان هستى واقعى نيستى نما است .
راه ورسم عشق بود كه اياز را همواره به چارق وپوستين مانند عابد به محراب نيازمند كرده بود .
اگر چه اياز محبوب شاه و در ظاهر و باطن لطيف وخوب بود ، ولى اين مزايا كمترين كبر وريا وكينهاى در او به وجود نياورده بود ، لذا روى او آيينهء تمام نماى زيبايى سلطان گشته بود .