تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
نكوهيدن ناموسهاى پوسيده كه مانع ذوق ايمان ودليل ضعف صدقند و راه زن هزاران ابله نادان
( ( 183 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين بيا اى صقال روح وسلطان الهدى ( ( 184 ) ) مثنوى را مسرح ومشروح ده صورت امثال او را روح ده ( ( 185 ) ) تا حروفش جمله عقل وجان شوند سوى خلدستان جان پرّان شوند ( ( 186 ) ) هم به سعى تو از ارواح آمدند سوى دام حرف مستحضر شدند ( ( 187 ) ) باد عمرت در جهان همچون خضر جانفزا ودستگير ومستمر ( ( 188 ) ) چون خضر والياس مانى در جهان تا زمين گردد ز لطفت آسمان ( ( 189 ) ) گفتمى از لطف تو جز وى ز صد گر نبودى طمطراق چشم بد ( ( 190 ) ) ليك از چشم بد زهراب دم زخمهاى روح فرسا خورده ام ( ( 191 ) ) جز به رمز ذكر حال ديگران شرح حالت مىنيارم در بيان ( ( 192 ) ) اين بهانه هم ز دستان دليست كه از اويم پاى دل اندر گليست ( ( 193 ) ) صد دل وجان عاشق صانع شده چشم بد يا گوش بد مانع شده ( ( 194 ) ) خود يكى بو طالب آن عمّ رسول مىنمودش شنعت عريان مهول ( ( 195 ) ) كه چه گويندم عرب كز طفل خود او بگردانيد دين معتمد منصب اجداد وآبا را بماند در پى احمد چنين بىره براند آن رسول پاك باز مجتبى از پى آن تا رهاند مر ورا ( ( 196 ) ) گفتش اى عم يك شهادت تو بگو تا كنم با حق شفاعت بهر تو ( ( 197 ) ) گفت ليكن فاش گردد از سماع كل سر جاوز الاثنين شاع ( ( 198 ) ) من بمانم در زبان اين عرب پيش ايشان خوار گردم زين سبب ( ( 199 ) ) ليك اگر بوديش لطف ما سبق كى بدى اين بد دلى با جذب حق ( ( 200 ) ) الغياث اى تو غياث المستغيث زين دو شاخهء اختيارات خبيث ( ( 201 ) ) من ز دستان وز مكر دل چنان مات گشتم كه بماندم از فغان