حكايت عياضى رحمهم الله كه هفتاد بار به غزو رفته بود وغزاها كرده به اميد شهيد شدن و چون از جهاد اصفر به جهاد اكبر شتافت وخلوت گزيد آواز طبل غازيان شنيد نفس او را رنجه داشتى جهت غزا كردن واو نفس را در اين دعوت متهم مىنمود .
( ( 3780 ) ) گفت عياضى نود بار آمدم
تن برهنه خويش بر صفها زدم
( ( 3781 ) ) بىزره رفتم ميان تيغ وتير
تا يكى تيرى خورم من جايگير
( ( 3782 ) ) تير خوردن بر گلو يا مقتلى
در نيابد جز شهيد مقبلى
( ( 3783 ) ) در تنم يك جايگه بىزخم نيست
اين تنم از تير چون پرويز نيست
( ( 3784 ) ) ليك بر مقتل نيامد تيرها
كار بخت است اين نه جلدى ودها
( ( 3785 ) ) چون شهادت روزىِ جانم نبود
رفتم اندر خلوت و در چله زود
( ( 3786 ) ) در جهاد اكبر افكندم بدن
در رياضت كردن ولاغر شدن
( ( 3787 ) ) بانگ طبل غازيان آمد به گوش
كه خراميدند جيش غزو وكوش
( ( 3788 ) ) نفسم از باطن مرا آواز داد
كه به گوش حس رسيدم بامداد
( ( 3789 ) ) خيز هنگام غزا آمد برو
خويش را در غزو كردن كن گرو
( ( 3790 ) ) گفتم اى نفس خبيث بىوفا
از كجا ميل غزا تو از كجا ؟
( ( 3791 ) ) راست گوى اى نفس كاين حيلت گريست
ور نه نفس شهوت از طاعت بريست
( ( 3792 ) ) گر نگويى راست حمله آرمت
در رياضت سختتر افشارمت
( ( 3793 ) ) نفس بانگ آورد آن دم از درون
با فصاحت بىدهان اندر فسون
( ( 3794 ) ) كه مرا هر روز اين جا مىكشى
جان من چون جان گيران مىكشى
( ( 3795 ) ) هيچ كس را نيست از حالم خبر
كه مرا تو مىكشى بىخواب وخور
( ( 3796 ) ) در غزا بجهم به يك زخم از بدن
خلق بيند مردى وايثار من
( ( 3797 ) ) گفتم اى نفسك منافق زيستى
هم منافق مىمُرى ، تو چيستى ؟
( ( 3798 ) ) خوار و خود روى ومرائى بوده اى
در دو عالم اين چنين بىهوده اى
( ( 3799 ) ) نذر كردم كه ز خلوت هيچ من
سر برون نارم چو زنده است اين بدن