خلاصه پيكارگران سلحشور صوفى را از زير آن كافر كشيدند و كافر را در همان ساعت كشتند .
آنگاه گلاب آورده به صورت صوفى نيم جان پاشيدند و به هوش آوردند . هنگامى كه صوفى به خود آمد وگروه وياورانش را ديد ، از صوفى پرسيدند : جريان چگونه بود ؟ اى عزيز ، براى خدا بگو ببينم چه شده بود وچرا يك اسير دست بسته و نيم جان بىهوشت كرده بود ؟ صوفى پاسخ داد كه موقعى كه خواستم سرش را ببرم ، نگاه عجيبى به من كرد وجولان چشمش هوشم را ربود ، زيرا نگاه هايش در نظرم چون سپاه انبوهى نمود ، آن قدر پر هيبت ووحشتناك بود كه نمىتوانم به شما باز گو كنم .
قضيه را خلاصه كنم ، چشمهاى آن كافر بود كه چنين به زمينم انداخت .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 537
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٣٧