( ( 3591 ) ) آن جهان چو ذره ذره زنده اند
نكته دانند وسخن گوينده اند
( ( 3597 ) ) دختران را لعبت مرده دهند
كه ز لعبت زندگان ناآگهند
( ( 3598 ) ) چون ندارد از مروت زور و دست
كودكان را تيغ چوبين بهتر است
حياتى را كه در پهنهء اين جهان مىبينيد ، مناسب حيات كودكانهء انسانها است ، حيات حقيقى كه قلمرو ابديت است ، شايسته انسانهاى زندهء حقيقى است .
درست است كه در اين جهان هستى پديده هايى از حيات وعوامل آن قابل مشاهده است ، درختان مىرويند وجاندارانى احساس مىكنند ومىخواهند ونمىخواهند وحركت مىكنند وآرامش پيدا مىكنند و نسل خود را ادامه مىدهند ، لذايذى را مىچشند و از آلام رنج مىبرند و همچنين درست است كه همين عناصر مادى خارجى مبدل به اصول ومبادى زنده مىگردد و از اين همه مشاهدات ، يقين مستند به حس دست مىدهد كه زندگى از اين جهان به وجود مىآيد و چند صباحى به وجود خود ادامه مىدهد .
اما آيا حقيقت زندگى همين است وبس ؟ سؤالى است كه از آغاز تاريخ معرفت بشرى تا كنون افكار را به خود جلب نموده است . در مقابل اين سؤال مردم دو صف كشيدهاند : صف آرى گويان ، صف نه گويان .
جدايى اين دو صف بيش از يك عامل عمده ندارد و آن عبارت است از « نمىبينم پس نيست » حاميان اصل بىاساس « نمىبينم پس نيست » در طول عمرشان با هزاران هستها رو برو مىشوند كه نه تنها نمىبينند ، بلكه ديدن آنها امكان پذير نمىباشد .