آنان به هيچ وجه قدرت ديدن حيات را كه از همين مواد وعناصر بيجان گام به پهنهء هستى مىگذارد نمىبينند ونخواهند ديد ، با اين حال اگر كسى به آنان بگويد : اين حياتها بدون سير طبيعى از سنگلاخ ماده تصادفا به وجود مىآيند وتصادفا هم از بين مىروند ، فورا راهى تيمارستانش مىكنند و يا مارك بىسوادى وحماقت را به پيشانيش مىچسبانند وبراهش مىاندازند اگر كسى به اينان بگويد : بشر به طور كلى براى پرواز در فضاى علم ومعرفت وصنعت و اخلاق وهنر و ساير شئون زندگى بيش از دو بال ندارد ، اين دو بال انديشه است واراده . و هيچ يك از اين دو بال محسوس نبوده و داخل اصل نمىبينم هستند آيا اجازه مىدهيد كه بگوييم : نيستند ؟ آيا اين نمىبينم پس نيست حتى ننگى براى سوفسطايىها ونهيليستها بشمار نمىآيد ؟ بگذاريد اين جمله را مختصر وبىپرده بگوييم كه اصل نمىبينم پس نيست اولا خود انسان را معدوم مىسازد ، سپس جهان هستى را .
جلال الدين مىگويد : حياتى كه در اين دنيا نمودار است ، مناسب حياتى است كه ما انسانها داريم . ما انسانها كه بتازگى سر از طبيعت بلند كرده و هنوز گرد و خاك طبيعت را از موجوديت خود نشسته و پاك نكردهايم ، نمىتوانيم جز با پوست وشبحى از حيات حقيقى انس والفتى داشته باشيم .
شما كه توانستهايد از وادى طبيعت خشك عبور كنيد و به گلشنى از حيات گام بگذاريد ، چرا راهى را كه در پشت سر گذاشتهايد ناديده مىگيريد وفراموشش مىكنيد ؟ تصور كلى زنده پس از ديدن زنده هاى جزئى آنقدرها هم دشوار نيست كه ما را در سنگلاخ تاريك طبيعت فلج كند وميخكوب نمايد . همانطور كه آمدهايم ، توقف نكنيم وبراه خود ادامه بدهيم .
يك مراجعه ونگرش در عالم درونى كه همگان از آن بهره منديم ، براى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 509
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٠٩