( ( 3608 ) ) هست يك نامش ولى الدولتين
وان دگر نامش امام القبلتين
( ( 3609 ) ) خلوت وچله بر او لازم نماند
هيچ عزمى مر ورا عازم نماند
( ( 3610 ) ) قرص خورشيد است خلوت خانه اش
كى حجاب آرد شب بىگانه اش
( ( 3611 ) ) علت وپرهيز شد بحران نماند
كفر او ايمان شد وكفران نماند
( ( 3612 ) ) چون الف از استقامت شد به پيش
او ندارد هيچ از اوصاف خويش
( ( 3613 ) ) گشت فرد از كسوت خوهاى خويش
شد برهنه جان به جان افزاى خويش
( ( 3614 ) ) چون برهنه رفت پيش شاه فرد
شاهش از اوصاف قدسى جامه كرد
( ( 3615 ) ) خلعتى پوشيد از اوصاف شاه
برپريد از چاه بر ايوان جاه
( ( 3616 ) ) اين چنين باشد چو دردى صاف گشت
از بن طشت آمد او بالاى طشت
( ( 3617 ) ) در بن طشت ار چه بود او دردناك
شومى آميزش اجزاى خاك
( ( 3618 ) ) يار ناخوش پرّ وبالش بسته بود
ور نه او در اصل بس برجسته بود
( ( 3619 ) ) چون عتاب اهبطوا انگيختند
همچو هارونش نگون آويختند
( ( 3620 ) ) بود هاروت از ملايك بىگمان
از عتابى شد معلق همچنان
( ( 3621 ) ) سرنگون زان شد كه از سر دور ماند
خويش را سر كرد و تنها پيش راند
( ( 3622 ) ) آن سبد خود را چو پر از آب ديد
كرد استغفار و از دريا بريد
( ( 3623 ) ) در جگر چون قطرهء آبش نماند
بحر رحمت كرد واو را باز خواند
( ( 3624 ) ) رحمت بىعلتى بىخدمتى
آيد از دريا مبارك ساعتى
( ( 3625 ) ) الله الله گرد دريا باز گرد
گر چه باشند اهل دريا روى زرد
( ( 3626 ) ) تا كه آيد لطف وبخشايش گرى
سرخ گردد روى زرد از گوهرى
( ( 3627 ) ) زردى رو بهترين رنگهاست
زان كه اندر انتظار آن لقاست
( ( 3628 ) ) ليك سرخى بر رخى كان لامع است
بهر آن آمد كه جانش قانع است
( ( 3629 ) ) كه طمع لاغر كند زرد وذليل
نى ز درد وعلت آيد او عليل
( ( 3630 ) ) چون ببيند روى زرد بىسقم
خيره گردد عقل جالينوس هم
( ( 3631 ) ) چون طمع بستى تو در انوار هو
مصطفى گويد كه ذلت نفسه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 506
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٠٦