اشارهاى است به همين خلاقيت روانى آدمى كه مىتواند جهان هستى را از دريچه زيبايى ببيند يعنى اين جان آدمى است كه نيروى زيباى مطلق سازى را دارا بوده و در موضوعات جهان هستى به كار مىاندازد .
شاطر عباس صبوحى مىگويد :
به خود مناز ومخند اين قدر به گريهء من
كه آب ديدهام افزود آبروى تو را
بنا بر اين تحليل روانى ، جريان عشق مجازى چنين است كه اولا يك زيبايى و كمال محسوس در برون ذات براى عاشق مورد مشاهده وگرايش قرار مىگيرد ، سپس عاشق تدريجا مشغول به تشديد فعاليت زيبا يا بى و كمال خواهى مىشود كه در درون خويش دارد .
و چون نمىتواند تشخيص بدهد كه با اولين مرحلهء تشديد وفعاليت زيبا يا بى از مرز تماشاگرى محض عبور كرده و به بازيگرى درونى كه به استهلاك نيروى او منتهى خواهد شد ، مشغول گشته است ، معتقد مىشود كه موضوعى كه در خارج از ذات او داراى زيبايى وجاذبيت مطلق وجود دارد ، مورد سوز وهيجان وعشق او قرار گرفته است .
اين كه جاذبيت وعظمت مطلق معشوق ، ساخته شدهء فعاليتهاى درونى عاشق است ، در دو بيت ذيل جلال الدين نيز ديده مىشود :
آوازهء جمالت از جان خود شنيديم
چون باد و آب و آتش در عشق تو دويديم
اندر جمال يوسف گر دستها بريدند
دستى به جان ما بر بنگر چه ها بريديم ( 1 )
اما در عشق حقيقى ، از آن جهت كه موضوع مورد عشق موجود برين است كه جمال و كمال وعظمت وجاذبيت مطلق از آن او است ، لذا فعاليت روانى مزبور
هامش
( 1 ) البته ممكن است مقصود جلال الدين از دو بيت فوق عشق حقيقى باشد ، و در اين فرض مضمون دو بيت قابل تحقيق بسيار مهمى است كه در همين مبحث اشاره خواهيم كرد . .