آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين وزنبيل گردانيدن او به اشارت غيبى وتفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا
هر كه را جان ز عز لبيك است
نامه بر نامه پيك بر پيك است
چنانچه روزن خانه باز باشد آفتاب وماهتاب و باران ونامه وغيره منقطع نباشد .
( ( 2686 ) ) رو به شهر آورد آن فرمان پذير
شهر غزنين گشت از رويش منير
( ( 2687 ) ) از فرح خلقى به استقبال رفت
او درآمد از ره دزديده تفت
( ( 2688 ) ) جمله اعيان ومهان برخاستند
قصرها از بهر او آراستند
( ( 2689 ) ) گفت من از خود نمايى نامدم
جز به خوارىّ وگدايى نامدم
( ( 2690 ) ) نيستم بر عزم قال وقيل من
در بدر گردم به كف زنبيل من
( ( 2691 ) ) بنده فرمانم كه امر است از خدا
تا گدا باشم گدا باشم گدا
( ( 2692 ) ) در گدايى لفظ نادر ناورم
جز طريق نر گدايان نسپرم
( ( 2693 ) ) تا شوم غرق مذلت من تمام
تا سقطها بشنوم از خاص وعام
( ( 2694 ) ) امر حق جان است و من آن را تبع
او طمع فرمود ذل من قنع
( ( 2695 ) ) چون طمع خواهد ز من سلطان دين
خاك بر فرق قناعت بعد از اين
( ( 2696 ) ) او مذلت خواست كى عزّت تنم
او گدايى خواست كى ميرى كنم
( ( 2697 ) ) بعد از اين كديه ومذلَّت جان من
بيست عباساند در انبان من
( ( 2698 ) ) شيخ در مىگشت وزنبيلى به دست
شىء لله خواجه توفيقيت هست
( ( 2699 ) ) برتر از كرسى وعرش اسرار او
شىء لله شىء لله كار او
( ( 2700 ) ) انبيا هر يك همين فن مىزنند
باژگون بر انصروا الله مىتنند
( ( 2702 ) ) در بدر اين شيخ مىآرد نياز
بر فلك صد در براى شيخ باز
( ( 2703 ) ) كان گدايى كه به جدّ مىكرد او
بهر يزدان بود نى بهر گلو
( ( 2704 ) ) ور بكردى نيز از بهر گلو
آن گلو از نور حق دارد غلو