تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين وزنبيل گردانيدن او به اشارت غيبى وتفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا
هر كه را جان ز عز لبيك است نامه بر نامه پيك بر پيك است
چنانچه روزن خانه باز باشد آفتاب وماهتاب و باران ونامه وغيره منقطع نباشد .
( ( 2686 ) ) رو به شهر آورد آن فرمان پذير شهر غزنين گشت از رويش منير ( ( 2687 ) ) از فرح خلقى به استقبال رفت او درآمد از ره دزديده تفت ( ( 2688 ) ) جمله اعيان ومهان برخاستند قصرها از بهر او آراستند ( ( 2689 ) ) گفت من از خود نمايى نامدم جز به خوارىّ وگدايى نامدم ( ( 2690 ) ) نيستم بر عزم قال وقيل من در بدر گردم به كف زنبيل من ( ( 2691 ) ) بنده فرمانم كه امر است از خدا تا گدا باشم گدا باشم گدا ( ( 2692 ) ) در گدايى لفظ نادر ناورم جز طريق نر گدايان نسپرم ( ( 2693 ) ) تا شوم غرق مذلت من تمام تا سقطها بشنوم از خاص وعام ( ( 2694 ) ) امر حق جان است و من آن را تبع او طمع فرمود ذل من قنع ( ( 2695 ) ) چون طمع خواهد ز من سلطان دين خاك بر فرق قناعت بعد از اين ( ( 2696 ) ) او مذلت خواست كى عزّت تنم او گدايى خواست كى ميرى كنم ( ( 2697 ) ) بعد از اين كديه ومذلَّت جان من بيست عباساند در انبان من ( ( 2698 ) ) شيخ در مىگشت وزنبيلى به دست شىء لله خواجه توفيقيت هست ( ( 2699 ) ) برتر از كرسى وعرش اسرار او شىء لله شىء لله كار او ( ( 2700 ) ) انبيا هر يك همين فن مىزنند باژگون بر انصروا الله مىتنند ( ( 2702 ) ) در بدر اين شيخ مىآرد نياز بر فلك صد در براى شيخ باز ( ( 2703 ) ) كان گدايى كه به جدّ مىكرد او بهر يزدان بود نى بهر گلو ( ( 2704 ) ) ور بكردى نيز از بهر گلو آن گلو از نور حق دارد غلو