تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
حكايت شيخ محمد سررزى غزنوى قدس سره ورياضت او كه هر شب افطار به برگ رز مىكرد جهت ذل نفس خود
( ( 2667 ) ) زاهدى در غزنى از دانش مزى بد محمّد نام وكنيت سررزى ( ( 2668 ) ) بود افطارش سر رز هر شبى هفت سال او دايم اندر مطلبى ( ( 2669 ) ) بس عجايب ديد از شاه وجود ليك مقصودش جمال شاه بود ( ( 2670 ) ) بر سر كُه رفت آن از خويش سير گفت بنما يا فتادم من به زير ( ( 2671 ) ) گفت نامد نوبت آن مكرمت ور فرو افتى نميرى نكشمت ( ( 2672 ) ) او فرو افكند خود را از و داد در ميان عمق آبى اوفتاد ( ( 2673 ) ) چون نمرد از نكس آن جان سير مرد از فراق مرگ بر خود نوحه كرد ( ( 2674 ) ) كاين حيات او را چو مرگى مىنمود كار پيشش باژگونه گشته بود ( ( 2675 ) ) موت را از غيب مىكرد اوكدى ان فى موتى حياتى مىزدى ( ( 2676 ) ) موت را چون زندگى قابل شده با هلاك جان خود يك دل شده ( ( 2677 ) ) سيف وخنجر چون على ريحان او نرگس ونسرين عدوّ جان او ( ( 2678 ) ) بانگ آمد رو ز صحرا سوى شهر طرفه بانگى از وراى سرّ وجهر ( ( 2679 ) ) گفت اى داناى رازم مو به مو چه كنم در شهر خدمت ؟ گوى تو ( ( 2680 ) ) گفت خدمت آن كه بهر ذل نفس خويش را سازى تو چون عباس دبس ( ( 2681 ) ) مدتى از اغنيا زر مىستان پس به درويشانِ مسكين مىرسان ( ( 2682 ) ) خدمتت اين است تا يك چند گاه گفت سمعاً طاعة اى جان پناه ( ( 2683 ) ) بس سؤال وبس جواب وماجرا بُد ميان زاهد و رب الورى ( ( 2684 ) ) كه زمين وآسمان پر نور شد در مقامات آن همه مذكور شد ( ( 2685 ) ) ليك كوته كردم آن گفتار را تا ننوشد هر خسى اسرار را