حكايت شيخ محمد سررزى غزنوى قدس سره ورياضت او كه هر شب افطار به برگ رز مىكرد جهت ذل نفس خود
( ( 2667 ) ) زاهدى در غزنى از دانش مزى
بد محمّد نام وكنيت سررزى
( ( 2668 ) ) بود افطارش سر رز هر شبى
هفت سال او دايم اندر مطلبى
( ( 2669 ) ) بس عجايب ديد از شاه وجود
ليك مقصودش جمال شاه بود
( ( 2670 ) ) بر سر كُه رفت آن از خويش سير
گفت بنما يا فتادم من به زير
( ( 2671 ) ) گفت نامد نوبت آن مكرمت
ور فرو افتى نميرى نكشمت
( ( 2672 ) ) او فرو افكند خود را از و داد
در ميان عمق آبى اوفتاد
( ( 2673 ) ) چون نمرد از نكس آن جان سير مرد
از فراق مرگ بر خود نوحه كرد
( ( 2674 ) ) كاين حيات او را چو مرگى مىنمود
كار پيشش باژگونه گشته بود
( ( 2675 ) ) موت را از غيب مىكرد اوكدى
ان فى موتى حياتى مىزدى
( ( 2676 ) ) موت را چون زندگى قابل شده
با هلاك جان خود يك دل شده
( ( 2677 ) ) سيف وخنجر چون على ريحان او
نرگس ونسرين عدوّ جان او
( ( 2678 ) ) بانگ آمد رو ز صحرا سوى شهر
طرفه بانگى از وراى سرّ وجهر
( ( 2679 ) ) گفت اى داناى رازم مو به مو
چه كنم در شهر خدمت ؟ گوى تو
( ( 2680 ) ) گفت خدمت آن كه بهر ذل نفس
خويش را سازى تو چون عباس دبس
( ( 2681 ) ) مدتى از اغنيا زر مىستان
پس به درويشانِ مسكين مىرسان
( ( 2682 ) ) خدمتت اين است تا يك چند گاه
گفت سمعاً طاعة اى جان پناه
( ( 2683 ) ) بس سؤال وبس جواب وماجرا
بُد ميان زاهد و رب الورى
( ( 2684 ) ) كه زمين وآسمان پر نور شد
در مقامات آن همه مذكور شد
( ( 2685 ) ) ليك كوته كردم آن گفتار را
تا ننوشد هر خسى اسرار را