او از عالم غيب مرگ را تمنا مىكرد و دم از « ان فى موتى حياتى » مىزد .
او مرگ را همچون زندگى مىپذيرفت و با هلاكت جانش يك دل شده بود ، مانند :
امير المؤمنين علي عليه السلام شمشير وخنجر ريحان او بود ونرگس ونسرين دشمن جانش . بانگ شگفت انگيزى شنيد كه نه صداى بلند داشت و نه مخفى كه مىگفت : از اين صحرا برو به طرف شهر .
زاهد گفت : اى خدايى كه راز درونيم را مو به مو مىدانى ، من براى چه خدمتى به شهر بروم ؟ خداوند فرمود : خدمتى كه انجام خواهى داد ، اين است كه خود را به شكل عباس دبس در آورى و پول از ثروتمندان بگيرى و به بىنوايان برسانى ، به اين كار مدتى ادامه بده .
زاهد عرض كرد : خداوندا ، اى پناه جانم ، فرمانت را شنيدم واطاعت خواهم كرد .
آن قدر سؤال و جواب وماجرا ميان زاهد وخداى انسانها در جريان بود
( ( 2684 ) ) كه زمين وآسمان پر نور شد
در مقالات آن همه مذكور شد
ولى در اينجا آن گفتار را كوتاه مىكنم تا هر پستى نتواند از اسرار الهى نوش كند .