( ( 2705 ) ) در حق او خورد نان وشهد و شير
به ز چله وز سه روزهء صد فقير
( ( 2706 ) ) نور مىنوشد مگو نان مىخورد
لاله مىكارد به صورت مىچرد
( ( 2707 ) ) چون شرارى كاو خورد روغن ز شمع
نور افزايد ز خوردش بهر جمع
( ( 2708 ) ) نان خورى را گفت حق لا تسرفوا
نور خوردن را نگفتست اكتفوا
( ( 2709 ) ) اين گلوى ابتلا بد وان گلو
فارغ از اسراف و ايمن از غلو
( ( 2710 ) ) امر وفرمان بود نى حرص وطمع
آن چنان جان حرص را نبود تبع
( ( 2711 ) ) گر بگويد كيميا مس را بده
تو به من خود را طمع نبود فره
آن گدايى كه به جد مىكرد او
بود از آثار حكمتهاى هو
( ( 2712 ) ) گنجهاى خاك تا هفتم طبق
عرضه كرده بود پيش شيخ حق
( ( 2713 ) ) شيخ گفتا خالقا ، من عاشقم
ور بجويم غير تو بس فاسقم
( ( 2714 ) ) هشت جنت گر درآرم در نظر
ور كنم خدمت من از خوف سفر
( ( 2715 ) ) مؤمنى باشم سلامت جوى من
زان كه اين هر دو بود حظ بدن
( ( 2716 ) ) عاشقى كز عشق يزدان خورد قوت
صد بدن پيشش نيرزد ترّه توت
( ( 2717 ) ) وين بدن كه دارد آن شيخ فطن
چيز ديگر گوى وكم خوانش بدن
( ( 2718 ) ) عاشق عشق خدا وآنگاه مزد
جبرئيل مؤتمن وآنگاه دزد
( ( 2719 ) ) عاشق آن ليلى كور وكبود
ملك عالم پيش او يك ترّه بود
( ( 2720 ) ) نزد او يكسان شده بد خاك وزر
زر چه باشد كه نبد جان را خطر
( ( 2721 ) ) شير وگرگ ودد از او واقف شده
همچو خويشان گرد او جمع آمده
( ( 2722 ) ) كاين شدست از خوى حيوان پاك پاك
پر ز عشق ولحم وشحمش زهرناك
( ( 2723 ) ) زهر دد باشد شكر ريز خرد
عشق معروف است پيش نيك و بد
( ( 2725 ) ) ور خورد خود في المثل دام وددش
زهر باشد لحم عاشق بكشدش
( ( 2726 ) ) هر چه جز عشق است شد مأكول عشق
دو جهان يك دانه پيش نول عشق
( ( 2727 ) ) دانهاى مر مرغ را هرگز خورد
كاهدان مر اسب را هرگز چرد
( ( 2728 ) ) بندگى كن تا شوى عاشق لعلّ
بندگى كسب است آيد در عمل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 211
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١١