پاسخ دادن روباه مر آن خر را ديگر بار
( ( 2640 ) ) گفت روبه صاف ما را درد نيست
ليك تخييلات وهمى خرد نيست
( ( 2641 ) ) اين همه وهم تو است اى ساده دل
ور نه با تو نه غشى دارم نه غل
( ( 2642 ) ) از خيال زشت خود منگر به من
بر محبان از چه دارى سوء ظن
( ( 2643 ) ) ظنّ نيكو بر بر اخوان صفا
گر چه آيد ظاهر از ايشان جفا
( ( 2644 ) ) آن خيال ووهم بد چون شد پديد
صد هزاران يار را از هم بريد
( ( 2645 ) ) مشفقى گر كرد جور وامتحان
عقل مىبايد كه نبود بد گمان
( ( 2646 ) ) خاصه من بد رگ نبودم زشت قسم
آن چه ديدى بد نبد بود آن طلسم
( ( 2647 ) ) ور بدى آن بد سگالش قدر را
عفو فرمايند از ياران خطا
( ( 2648 ) ) عالم وهم وخيال و طبع وبيم
هست ره رو را يكى سدّ عظيم
( ( 2649 ) ) نقشهاى اين خيال نقش بند
چون خليلى را كه كه بد شد گزند
( ( 2650 ) ) گفت هذا ربى ابراهيم راد
چون كه اندر عالم وهم اوفتاد
( ( 2651 ) ) ذكر كوكب را چنين تأويل گفت
آن كسى كاو گوهر تأويل سفت
( ( 2652 ) ) عالم وهم وخيال و چشم بند
آن چنان كُه راز جاى خويش كند
( ( 2653 ) ) تا كه هذا ربى آمد قال او
خربط وخر را چه باشد حال او
( ( 2654 ) ) غرق گشته عقلهاى چون جبال
در بحار وهم وگرداب خيال
عقل ثابتتر ز كُه را وهم بين
گر چه فرمودست گفتن آن امين
( ( 2655 ) ) كوه ها را هست زين طوفان فضوح
كو امانى جز كه در كشتىّ نوح
( ( 2656 ) ) زين خيال رهزن راه يقين
گشت هفتاد و دو ملت زاهل دين
( ( 2657 ) ) مرد ايقان رست از وهم وخيال
موى ابرو را نمىگويد هلال
( ( 2658 ) ) وان كه را نور عمر نبود سند
موى ابروى كژى راهش زند
( ( 2659 ) ) صد هزاران كشتى با هول و سهم
تخته تخته گشته در درياى وهم