در بيان آنكه خلق دوزخ گرسنگانند ونالانند و از حق خواهان كه روزىهاى ما را فربه گردان وزود زاد به ما برسان كه ما را صبر نماند
( ( 3668 ) ) اين سخن پايان ندارد موسيا
هين رها كن اين خران را در گيا
( ( 3669 ) ) تا همه زان خوش علف فربه شوند
هين كه گرگانند ما را خشممند
( ( 3670 ) ) نالهء گرگان خود را موقنيم
اين خران را طعمهء ايشان كنيم
( ( 3671 ) ) اين خران را كيمياى خوش دمى
از لب تو خاست كردن آدمى
( ( 3672 ) ) تو بسى كردى به دعوت لطف وجود
آن خران را طالع و روزى نبود
( ( 3673 ) ) پس فرو پوشان لحاف نعمتى
تا بردشان زود خواب غفلتى
( ( 3674 ) ) تا چو بجهند از چنين خواب اين رده
شمع مرده باشد وساقى شده
( ( 3675 ) ) داشت طغيانشان تو را در حيرتى
پس بنوشند از جزا هم حسرتى
( ( 3676 ) ) تا كه عدل ما قدم بيرون نهد
وز جزا هر زشت را درخور دهد
( ( 3677 ) ) كان شهى كه مىنديدنديش فاش
بوده با ايشان نهان اندر معاش
( ( 3678 ) ) چون خرد ، با توست مشرف بر تنت
گرچه زو قاصر بود اين ديدنت
( ( 3679 ) ) نيست قاصر ديدن او اى فلان
از سكون وجنبشت در امتحان
( ( 3680 ) ) چه عجب گر خالق آن قوم نيز
با تو باشد در سكون و نقل نيز
( ( 3681 ) ) از خرد غافل شود بر بد تند
بعد از آن عقلش ملامت مىكند
( ( 3682 ) ) تو شدى غافل ز عقلت عقل نى
كز حضورستش ملامت كردنى
( ( 3683 ) ) گر نبودى حاضر وغافل بدى
در ملامت كى تو را سيلى زدى
( ( 3684 ) ) ور ازو غافل نبودى نفس تو
كى چنان كردى جنون ونفس تو
( ( 3685 ) ) پس تو را عقلت چو اصطرلاب بود
زان بدانى قرب خورشيد وجود
( ( 3686 ) ) قرب بىچون است عقلت را به تو
نيست از پيش و پس وسفل وعلوّ
( ( 3687 ) ) قرب بىچون چون نباشد شاه را
كه نيابد بحث عقل آن راه را