اطوار ومنازل خلقت آدمى از ابتدا
( ( 3636 ) ) سر برون آرد دلش از بحر راز
اوّل و آخر ببيند چشم باز
( ( 3637 ) ) آمده اول به اقليم جماد
وز جمادى در نباتى اوفتاد
( ( 3638 ) ) سالها اندر نباتى عمر كرد
وز جمادى ياد نارد از نبرد
( ( 3639 ) ) وز نباتى چون به حيوان اوفتاد
نامدش حال نباتى هيچ ياد
( ( 3640 ) ) جز همان ميلى كه دارد سوى آن
خاصه در وقت بهار وضيمران
( ( 3641 ) ) هم چو ميل كودكان با مادران
سرّ ميل خود نداند در لبان
( ( 3642 ) ) هم چو ميل مفرط هر نو مريد
سوى آن پير جوان بخت مجيد
( ( 3643 ) ) جزو عقل اين از آن عقل كل است
جنبش اين سايه زان شاخ گل است
( ( 3644 ) ) سايه اش فانى شود آخر در او
پس بداند سرّ ميل وجست و جو
( ( 3645 ) ) سايهء شاخ درخت اى نيك بخت
كى بجنبد گر بجنبد اين درخت
( ( 3646 ) ) باز از حيوان سوى انسانىاش
مىكشد آن خالقى كه دانىاش
( ( 3647 ) ) همچنين اقليم تا اقليم رفت
تا شد اكنون عاقلى دانا وزفت
( ( 3648 ) ) عقلهاى اوّلينش ياد نيست
هم از اين عقلش تحول كرد نيست
( ( 3649 ) ) تا رهد زين عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بيند بو العجب
( ( 3650 ) ) گر چه خفته گشت وناشى شد ز پيش
كى گذارندش در آن نسيان خويش
( ( 3651 ) ) باز از آن خوابش به بيدارى كشند
كه كند بر حالت خود ريشخند
( ( 3652 ) ) كه چه غم بود آنكه مىخوردم به خواب
چون فراموشم شد احوال صواب
( ( 3653 ) ) چون ندانستم كه آن غم واعتلال
فعل خواب است و فريب است وخيال
( ( 3654 ) ) همچنين دنيا كه حلم نائم است
خفته پندارد كه اين خود قائم است
( ( 3655 ) ) تا برآيد ناگهان صبح اجل
وا رهد از ظلمت ظنّ ودغل
( ( 3656 ) ) خنده اش گيرد از آن غمهاى خويش
چون ببيند مستقرّ و جاى خويش