شد وشكمشان از غذا پر گشت و آن نياز ضرورى مرتفع شد بناى طغيانگرى گذاشتند آرى نفس آدمى فرعونى است كه نبايد سيرش كنيد . زيرا اگر سير شود از آن كفرهاى ريشه دار كه در نهاد آدمى چنگ فرو برده است به ياد خواهد آورد ، بدون حرارت وشعله هاى آتشين ، نفس به خوبى نخواهد گراييد وچنانكه تا زمانى كه آهن از آتش سرخ نشده باشد كوبيدن بر آن بىهوده است .
اين حقيقت را بدان كه ساختمان مادى بدن تو بىاحساس گرسنگى تن به كار نخواهد داد و هر اندازه كه در حال سيرى نفس را به كار وادار كنى ، به منزلهء آهن سرد كوبيدن است .
اين نفس حيوانى مسلمان نخواهد شد ، گوش به گريه ها ونالهاى زار زارش فرا مده ، او مانند فرعون است كه قحط سالى و ضرورت وادارش مىكند كه به موسى تملق بگويد و سر در مقابلش فرود بياورد . ولى هنگامى كه خود را بىنياز احساس كرد بناى طغيانگرى مىگذارد چونان خر نادان كه بار مىاندازد ولگد پرانى مىكند ، وقتى كه كارش انجام گرفت ، آه وزارىهاى نخستينش را به خاك فراموشى مىسپارد . ساليان دراز مردى كه در شهرى مىزيسته ، هنگامى كه در خواب فرو مىرود و شهر ديگرى را با نيك و بد ومزايايش به خواب مىبيند در آن لحظات خواب ، شهر وديار خودش را فراموش مىكند و هيچ توجهى بدان ندارد كه من در شهر ديگرى مىزيستهام و اين شهر تازه كه در چشم انداز من قرار گرفته از آن من نبوده و من وضع عاريتى در آن دارم ، بلكه چنين مىپندارد كه او همواره در اين شهر رويايى ساكن بوده است .
آرى جاى شگفتى نيست اگر روح از آن وطنهاى پيش از ميلادش چيزى به ياد نياورد ، زيرا در اين خواب زندگانى طبيعى كه فرو رفته است دنيا را شهر اصلى خود مىپندارد .
آخر اى انسان هوشيار تو در طول زندگانى ، بارها خواب وبيدارى را آزموده اى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 58
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨