در بيان كسى كه سخن گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره « ولئن سئلتهم من خلق السموات والارض ليقولن اللَّه » خدمت بت سنگين كردن وجان وزر نثار او نمودن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سماوات وارضين وخلايق الهيست سميع وبصير وحاضر ومراقب وغيور
( ( 2163 ) ) زاهدى را بد يكى زن بس غيور
هم بد او را يك كنيزك همچو حور
زان كه بد زن را كنيز مهوشى
در دل زاهد از او بود آتشى
( ( 2164 ) ) زن ز غيرت پاس شوهر داشتى
با كنيزك خلوتش نگذاشتى
( ( 2165 ) ) مدّتى شد زن مراقب هر دو را
تا كه شان فرصت نيفتد در خلا
( ( 2166 ) ) تا درآمد حكم وتقدير إله
عقل حارس خيره سر گشت وتباه
( ( 2167 ) ) حكم وتقديرش چو آيد بىوقوف
عقل كه بود در قمر افتد خسوف
( ( 2168 ) ) بود در حمام آن زن ناگهان
يادش آمد طشت و در خانه بد آن
( ( 2169 ) ) با كنيزك گفت رو هان مرغوار
طشت را از خانه برگير وبيار
( ( 2171 ) ) خواجه در خانه است وخلوت اين زمان
پس دوان شد سوى خانه شادمان
( ( 2172 ) ) عشق شش ساله كنيزك را بد اين
كه بيابد خواجه را خلوت چنين
( ( 2173 ) ) گشت پرّان جانب خانه شتافت
خواجه را در خانهء تنها بيافت
( ( 2174 ) ) هر دو عاشق را چنان شهوت ربود
كاحتياط و ياد در بستن نبود
( ( 2175 ) ) هر دو در هم وا خزيدند از نشاط
جان به جان پيوست آن دم زاختلاط
( ( 2176 ) ) ياد آمد در زمان زن را كه من
چون فرستادم ورا سوى وطن
( ( 2178 ) ) گِل فرو شست از سر وبىخود دويد
در پى او رفت وچادر مىكشيد
( ( 2179 ) ) آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم
عشق كو وبيم كو فرق عظيم